آبگوشت هم حدی داره!
سابقاً یک دوستی داشتیم که از همون اوان نوجوانی خیلی علاقه به "حرف زدن" اون هم از نوع مفتش داشت، غیبت و تجزیه تحلیل رفتار اطرافیان و قصه ساختن و ناگزیر زیرآب زدن..
من توی اون سن درکی از این کارها نداشتم و در نتیجه حس آزاردهندهء درگیر خاله زنکی شدن رو هم نمی فهمیدم. اون میگفت ما گوش میکردیم، گاهی همراهش میشدیم، هیجان زده میشدیم، گاهی دلمون میخواست باقی داستان رو بشنویم و اینا! بعد که بزرگ تر شدم و یه ذره عقل اومد تو کله ام، دیدم ماشاللا بهش! چه توانایی روحی و آمادگی بدنی داره.. خسته نمیشه از این همه کندوکاو زندگی بقیه..از این همه دست به تلفن بودن.. از این همه هراس لو رفتن.. از این همه احتمال خراب شدن چیزی..
راستش حرف زدن دربارهء هر موضوعی خیلی زود من رو خسته میکنه، چه برسه به این چیزا! در طول تمام سال های زندگیم فقط دوبار خودم رو شیش دانگ درگیر حرف های خاله زنکی کردم و هر بار آنچنان پشیمون شدم که اگر راه داشت حاضر بودم خیلی چیزا رو بدم و برگردم عقب و دیگه انجامش ندم. بارها هم اتفاق افتاده که توی این جور قضایا نقش چندم بودم.. این مدلیش -وقتی تراکمش در زمان کم باشه- قابل تحمل تره، هرچند باز با حداکثر سرعت ازشون فرار میکنم.. کلا اولش بد هم نیست، خوش میگذره تو بی آنست!
یه مدتی هست، از عید شاید و از دو ماه پیش حتماً!!، که کائنات محترم کاتیوشای اتفاق ها رو زوم کردن روی هیکل نحیف ما.. از ما صبر و تحمل، از اوشونا ادامه حرکت، از خدا هم که تا دلتون بخواد برکت.
اتفاق هایی که من نقش اصلیشون نیستم (چون از قبل پشت دستم رو داغ کردم و دیگه تکرارش نمیکنم!) اما بس که پشت سر هم اومدن بدجور بهم فشار آوردن.
بی نهایت خسته شدم از این همه حرف زدن.. از این همه حرف شنیدن.. از این همه "نمیدونم میخواد چی پیش بیاد".. "نمیدونم کی چی میگه و گفته و خواهد گفت".. "حواسم باشه".. "چه کار کنم؟ چی جواب بدم؟" .. "مرز دخالتم کجاست؟" .. "چرا فلان حرف رو زدم؟"..
این چیزایی که شما ازش خبر دارین در نقش نخود این آبگوشت هستن.. حدیث مفصل بخوانید از این مجمل..
..
مطمئنا لازم نیست یادآوری کنم که درددل های دوستانه شامل این حرفا نمیشه! خوانندگان محترم این سطور! لطفا همچنان به تماس های خودتون با اینجانب ادامه بدین و هرررررر خبری بود بنده رو در جریان بذارین!!!
من آبگوشت دوست دارم هنوز!!!
:)))
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."