همیشه تجربه های جدیدی وجود داره..

همیشه تو هر رابطه ای هر چه قدر قدیمی ، هرچه قدر عمیق ، هر چه قدر صمیمی اتفاق هایی ممکنه بیافته که قبلا پیش نیومده. چیزایی که حتی به هزار و یک دلیل قابل پیش بینی هم نبوده.

این ها لحظه های کریتیکال هر رابطه رو به وجود میارن و مثل یه تیغ دو لبه ان که هم میتونن رابطه رو قشنگ تر و عمیق تر کنن و هم میتونن کاملا از بینش ببرن.

خوب من الان حرفم رو لبه ی دومه...لبه ی خطرناک و برنده ی رابطه.

یه اخلاقی دارم که نمیدونم خوبه یا بد و اونم اینه که وقتی از طرفم چیزی رو میبینم یا حرفی رو میشنوم که با طرز فکر مطلوب من متعارضه ( و نه متفاوت ) بدون پذیرش هیچ توجیه و تحلیلی سطح رابطه رو سریع پایین میارم . حتی چند باری هم به همین دلیل با افرادی کامل قطع ارتباط کردم  ، آدمایی که البته نقش مهمی تو زندگیم نداشتن.

هرچند معمولا سریع این کار رو نمیکنم و آروم رابطه رو جوری پیش میبرم که خودش قطع بشه !! ولی به هر حال به محض دیدن اون کار ، طرف از چشمم میافته و برام تموم میشه.

حالا شما خودتون رو بذارین جای من و تصور کنین یه دوست قدیمی خیلی عزیز جلوتون چیزی بگه که اساسا با مبنای فکری شما تضاد داره . این دوست اونقدر عزیز هست که با شوخی و خنده چند بار ازش بپرسین : مطمئنی؟ واقعا این جوری فکر میکنی ؟ جدی میگی یا میخوای سر به سر من بذاری ..؟ و..

اون دوست هم هر بار بگه : آره.. آره..معلومه..

...

دو روزه ضربان قلبم رو هزاره . هر وقت به اون آدم فکر میکنم سال ها دوستی و  خوشی و همدل بودن میره تو یه کفه ی ترازو و اون چند تا جمله میره تو اون یکی کفه که هر چی میگذره انگار داره سنگین تر میشه.

حس خیلی بدیه ..یه جور نه راه پس نه راه پیش داشتن..نمیدونم ! بازی دو سر باخت..یه همچین چیزی. خییلی بدتر..خیلی..سرگیجه..


میخوام فراموش کنم ولی نمیتونم ، در عین حال که نمیخوام.

عقیده دارم آدمی که این جوری فکر میکنه دیر یا زود در قبال من هم کاری مطابق این طرز فکر انجام میده که اون موقع من مطمئنا بیشتر آسیب میبینم تا الان که فقط حرفش رو میزنه.

از طرف دیگه " ز دست دیده و دل هر دو فریاد و بسوزه پدر عاشقی و صاحبدلان خدا را وترسم که اشک "...

از اون طرف دیگه تر !! میدونم که نمیتونم دوستیم رو متعادل کنم و یه جورایی کمش کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب . صمیمیت در مراجعه است ..عشق هم که میدونین همیشه فاجعه است !!!!

چه کنم..؟؟ راهی هست برای رهایی آیا !!!؟؟؟؟


پی نویسی ضروری : محمد جان سلام میرسونن و با داد و بیداد اعلام میکنن که " من این دوست موصوف! نیستم ". همچنین سوال میکنن که " چرا آبان هر چی میگه همه فکر میکنن در مورد منه؟ "..به علاوه ایشون خاطرنشان میکنن که " همگی میدونین من اینقدر عزیز دردونه هستم که اگه رسما سر آبان رو هم ببرم از دستم ناراحت هم نمیشه ..چه برسه به قطع ارتباط! زهی خیال باطل!!!" ..