یک از خود راضی صحبت میکنه!
با وجود تمام نظرهایی که مینویسید ، مبنی بر اینکه بنده کتک میزنم و گاز میگیرم ، مطمئنم همه تون تا حالا متوجه شدید ، که من نه تنها خشانت ندارم ، بلکه انسون بسیار تا بسیار خوشبین و سر به هوا و خونسرد و کلا گاها!! شوتی هستم! ( حمل بر خودستایی نشه این رو گفتم! )
یه وقتایی رفقای نزدیک که در جریان این ویژگی هوشیک شما قرار دارند ، آنچنان نگاه های عاقل اندرسفیهی بهم میندازند که جان خوئتون اگه روی سنگ بگذارید سنگه تصعید میشه ؛ ولی من..نوووووووچ! هیـــــــــــــــچ تغییری نمیکنم از اساس!
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون با این بلاهت ذاتیم خیلی هم حال میکنم و تمام تلاشم اینه که حفظ بشه و مدام در حال تقویتش هستم ( با ب کمپلکس و اینا..).
میدونید؟
من به طرز مفتضحانه ای ، در برابر هر اتفاقی اولین برداشتم ، بهترین و مثبت ترین برداشت ممکنه..
یعنی یه چیزایی که به ذهن خود خدا هم نمیرسه..تا این حد!مثلا خیلی ساده ، اگر خواهر شوهرم چپ چپ نگاهم کنه ( خوب حالااااا... داد نزنین...نگین تو گورت کجا بود که کفنت باشه... در مثل مناقشه نیست عزیزان من! ) و بعدش پشت چشم نازک کنه و بگه : اه! ..
و بعد بره تو گوش مادرشوهرم یه چی بگه ، اولین چیزی که به ذهن من میرسه ( تازه اگه متوجه نگاهش بشم! ) اینه که خواهر شوهر عزیزم داشته با خودش میگفته : " خوب ! این شاله که برای آبان خریدم به نظرم بهش نمیاد...اه! " بعد هم رفته به مادر شوهرم گفته : "مامان گمونم باید بریم شاله رو عوض کنیم.."
ضمنا معتقدم همه آدم های روی کره زمین من رو خیلی خیلی دوست دارند و عاشق کمالاتم هستند..
حتی وقتی کسی انواع و اقسام کم محلی ها و آزار رسونی ها و حرفهای نامربوط و .. رو هم نثارم میکنه ( به هر دلیل اعم از علاقه وافر ، کینه ، حسادت ، مرض ، کرم ، هویجوری ، و..) با خودم میگم: اگر با من نبودش هیچ میلی پس چرا داره ظرف من رو میشکنه!!؟؟..
و یقین پیدا میکنم که این دشمن خونی هم ظاهرش اینه و در اصل بس که من رو دوست داره این کارها رو میکنه!!
از اعماق ته ته وجودم! عقیده دارم هر کس هر چی به من میگه راست میگه..
مگه مریضه دروغ بگه..و خودم هم واقعا از دروغ گفتن میترسم ، نه اینکه خیلی شریف و صادق و مومن و این ها باشم! نااااااااا...میترسم داداش!
اگه احتمال فهمیدن طرف کم باشه دروغ هم میگیم...چرا نگیم!! ؟ ؛ در اصل توی کله پوکم نمیگنجه ، چه طور بقیه نمیفهمند من دارم دروغ میگم!!
خلاصه! جونم براتون بگه ،
به نظر من آدم ها رو خود خدا هم نمیتونه تغییر بده چه برسه به من بنده حقیر سراپا تقصیر!!
بنابراین معمولا با کسی بحث نمیکنم و به همه اجازه میدم کنار من خودشون باشند ، حتی اگه من با این " خود " زیاد حال نکنم!
اصل قضیه اینه که من هم مثل همه بقیه ها!!!! معتقدم خداوند متعال در دادن فضل و دانش و هوش و این مقولات به من کوتاهی نکرده و هر چه در چنته داشته سر خلقت من رو نموده!!!
درست به همین دلیل مثل یک مرشد پیر سکوت اختیار میکنم به جای کل کل و بحث و یکه بدو!
حالا طرف کنار من احساس سقراط بودن بکنه..یا فکر کنه من خنگم..یا بخواد با هزار دلیل ثابت کنه من در اشتباهم..یا.. خوب!!! چه ضرری به من میخوره؟؟ هیچ! بگذار خوش باشه بنده خدا! والا!
..
بعله! همه این ویژگی های نسبتا خنگولانه ، به علاوه یک سری دیگه که به علت ضیق وقت یا زیادی ضایع بودن فاکتور گرفتیم! ناشی از اینه که من شدیدا " خودم رو دوست دارم و به خودم احترام میگذارم.." ..
همه این ها کنار هم باعث میشه معمولا خوش باشم و مشت و لگد روزگار برام نقش مشت و مال پیدا کنه:))
خوشبینی چیز خوبیه بچه ها.. خیلی..
اینکه خودت برای خودت عزیز و محترم باشی به نظر من ایجاد تکبر و خودخواهی نمیکنه..برعکس.. باعث میشه مدام مواظب باشی احساسای منفی روح و جسمت رو آزار نده..
علی ای حال!!!!!! من که این بلاهت رو دوست دارم..خودم رو هم به شدت دوست دارم..شما چه طور؟
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."