برو بابا !
ترکیب " بدم میاد " توی زبون من معمولا جایگاهی نداره..خیلی مسیح وار - حمل بر خودستایی نباشه ؛-) -
میگم " از فلان چیز خوشم نمیاد..باهاش حال نمیکنم..تمایلی ندارم.." و ازین جور چیزا..
ولی چند روزی هست که با قاطعیت آبانانه فهمیدم از یک گروه آدم ها " بدم میاد" ، دقیقا " بدم میاد.."
..
افرادی که تا بهشون احترام میگذاری ، تحویلشون میگیری ، باهاشون خوش و بش میکنی ، و کارشون رو در حد توانت راه میندازی ، بدون توجه به جایگاه و حد و اندازه شون ، فکر میکنن " عاشقشون شدی.." !!!
تا اینجای کار هم زیاد عصبانی کننده نیست..اوضاع وقتی منزجر کننده میشه که طرف مربوطه شروع به تاقچه بالا گذاشتن هم میکنه ..
گاهی به اقتضای شرایط ، و یا به خاطر ترحم نسبت به اون ( که گناه داره ضایع بشه ) و یا به اجبار کار خودم ، مدتی این جور افراد رو تحمل میکنم و خودم رو میزنم به کوچه ی علی چپ خان!
اما امان از وقتی که کاسه ی صبرم لبریز بشه..چنان میکوبونمش توی دیوار که حالا حالا ها نتونه خودش رو جمع کنه حتی به ضرب و زور ماله و کاردک!
..
خوب جناب استاد گرانقدر!!
دو سال تمام برای یادگرفتن چیزایی که حالا میفهمم آنچنان هم اهمیت نداشتند ، پا به پات اومدم..مفت و مجانی برات کار کردم ، هرچی بلد بودم یادت دادم ، ساعت ها توی دفترت منتظر موندم تا وقتت آزاد بشه ، هر زمان از شبانه روز که پرم رو آتیش زدی بدون هیچ حرفی جلوت ظاهر شدم..گفتم و خندیدم..پای دردل و گریه ات نشستم ، بله..من بودم ،خیلی هم بودم..زیادی بودم!
فکر نکن نمی فهمیدم که داری ناز و ادای مهوع معشوقانه برام میکنی..خودتی داداش! ولی باهات کار داشتم..اگه به خودم بود تا 5 سال دیگه هم س.تاد اج.رایی و داد.ستا.نی کل و دی.وان عد.الت واع.دامی و اخ.تلاس میلیاردی نمیدیدم..
خوب استاد خان! همه اینا رو که دیدم ، دیگه وقت رفتنم بود..نه؟ بهت که گفتم چی کار کردی..یادته؟ چشمات رو به روی همه چیز بستی و دهنت رو باز کردی و بهم گفتی " نمک نشناس!"
بیچاره ! خودت تیشه آخر رو زدی به ریشه ی بودن من ، که میدونستی چه قدر به کارت میاد..
من رفتم..فکرش رو هم نمیکردی..آبان ساده و مهربون برمیگشت؟ نوچ!
یکی دو ماه پیدات نبود..
بعد شروع کردی به رو کردن برگه هات..آقا جون! بازیکن نیستی! برگ خال تو نرس مفت نمی ارزه!
_ میای زبان یادم بدی؟
_ فلان کلاسه رو پیدا نمیکنم..کجایی؟ میای دفتر با هم یه گشتی بزنیم تو مدارک؟_ خانوم آذر! بهم فلان پرونده فلان آدم سرشناس که بعد ان.ت.خابات گرفتنش پیشنهاد شده..دست تنها نمیتونم..میای؟
( نه جانم..من جاه طلب هستم ولی با تو..دیگه نه! )
_ سلام علیکم.. تشریف بیارین زیارتتون کنیم..ما همیشه در خدمت هستیم سرکار خانوم..
زکی..! خودتی داداش!
بعد با ماشین دویست میلیونی ات به هر بهانه ای میای در خونه من که چی بشه مثلا؟ هان؟ تو که قبلش با اون ماشین سردستی! 50 تومنی ات ، تا سر کوچه هم نمیومدی..خوبیت نداشت که.. چی شد؟
بعد تماس میگیری : ملک عباس آباد بود..همون 3000 متریه.گرفتمش به لطف تو..میای بریم برای اجرا؟
( نه حضرت اجل.من حکمش رو گرفتم..عین دیگه دست خودت رو میبوسه..)
..حالا زنگ زدی: میگم خانوم آذر! پسته صادراتی میخوام..میتونی برام بگیری؟ آخه دارم میرم خارج از کشور..برای سوغات میخوام..! دو-سه ماه پیش که رفتم ، بردم..خیلی دوست داشتن!
خوووب بابا!!
فهمیدم امسال دفعه دومته داری میری خارج از کشور!!!! جون به جونت بکنن ، 500 میلیاردم که داشته باشی کوچیکی..خیلی کوچیکی..
آخه من خودم باغ پسته دارم یا بابام..؟! اجدادم از رفسنجان عبور هم نکردن!
هنوز بعد سه سال حالیت نشده که اینا چشم من رو نمیگیره؟
کاش آدم بودی..کاش عزت نفس داشتی..کاش مناعت طبع داشتی..کاش بزرگ بودی..
ای بیچاره..
..
پینوشت: اساتید معزز! قضیه اصلا عشقولانه ی اوشون به اینجانب نیس هااااااااااااااا! دقت بفرمایید!
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."