امروز خاموشم..
به خواب بودم و دیدم زمانه بر می گشت
دوباره بوی طراوت به خانه بر می گشت
چمن نشسته به داغ عطش که شبنم صبح
به سوی بستر گل دانه دانه برمی گشت
دوباره از پی دست هرس به مسلخ گل
به پای آب،بلوغ جوانه برمی گشت
هنوز خون شفق بر زمین نریخته بود
که تشت زورق نور از کناره بر می گشت
زکوله بار سفر کرده ماند خاطره ای
به یادش آمد و با این بهانه بر می گشت
میان سایهء چنگال شوم کرکس ها
تذرو من ز پی آشیانه بر می گشت
هنوز هلهلهء موج و قهر دریا بود
که فوج چلچله ها عاشقانه بر می گشت
نگاه تشنه ام آنگه به متن مهر رسید
که پلک چشم ز خواب شبانه بر می گشت
زنده یاد ارفع کرمانی
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 12:6 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."