صبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنی..
روزی که داغ ننگ به پشت شرف زدند
ننگین ترین قبیلهء این قوم کف زدند
وقتی که بسته شد در میخانه مراد
مردان حق به یاد در دوست دف زدند
این قوم را مگر هدفی غیر عشق بود
کاین گونه تیر ظلم به قلب هدف زدند؟
از بس که نیست بارش ابری به کوی مهر
لب های ناودان به سر چشمه تف زدند
دیدیم هر چه بود سیاوش در این دیار
کشتند و بر جنازه او وا اسف زدند
آنان که ریشه در لجن ننگ داشتند
قید شرف به خاطر آب و علف زدند
این مردمان بی خبر از زخم نوبتی
بر گرد تیغ حنجرهء خویش صف زدند
من را سپر عنایت عنقای عشق بود
ور نه به سنگ تهمتم از هر طرف زدند
" ارفع "پناه مردم آزاده مرتضی است
چون دست التجا به امیر نجف زدند
ارفع کرمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:1 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."