...
خوش آن زمان که دلم بی تو در تلاطم بود
مدام پشت در و بام خانه ات گُم بود
خمار و غمزده میرفت و مست برمیگشت
تمام دلخوشی اش نقش یک تبسم بود
کمان ابرویت انگار یک دو بیتی ناب
کمند پر شکنت یک غزل ترنّم بود
هزار توبه نمودیم و باز بشکستیم
و هیچ بار نگفتیم بار چندم بود
به غمزه سر به سرم میگذاشتی سرِ شب
سحرگهان سخنت عین نیش کژدم بود
و خنده دارتر آن بحث عارفانۀ ما
که گاه بر سر تفسیر بعد چارم بود
زمان صبر و توکّل کلاس مدرسه بود
مکان سلم و رضا زیر سقف طارم بود
شدیم شهره چنان در طریق رسوایی
که حرفمان همه جا بر زبان مردم بود
گناه ما که نبود، آنچه میرسید ارفع!
گناه آدم و حوا و سیب و گندم بود.
نمیدونم این غزل رو چرا تا حالا کشف نکرده بودم.. :))
توضیح: این یکی از غزل های شادروان محمود توحیدی، ارفع کرمانی هست..
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:54 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."