غریبه ی معمولی..
قهوه مون رو که خوردیم دلمون سیگار خواست..کیفامون رو گذاشتیم روی صندلی های لهستانی و اومدیم بیرون کافه ..
سرخوش مثل دو تا بچه که هیچ چیزی از هیچ چیزی نمیدونن..
یه مرد معمولی ، کاملا معمولی ، قد متوسط ،نسبتا ورزیده ،گندمگون با ریش پروفسوری و لباسای اسپرت سورمه ای اومد سمتمون : ببخشید! من میتونم روی میز شما رو نگاه کنم...یه خاطره ی دور قدیمی...
محمد ماتش برد : خواهش میکنم..
و من مبهوت سیگارم رو خاکستر کردم..
از پشت شیشه مرد رو دیدم که خم شده بود روی میز و انگشتش رو روی یادگاری ها میکشید..دیدم که برگشت و نشست پشت میز کنار در..
برگشتیم..تشکر کرد و نگاه..
نشستیم . من رو به مرد و محمد پشت به اون و مرد محمد رو نگاه میکرد..
با خودم فکر کردم ، الان باید من رو نگاه کنه و به زبون اوردم و محمد مثل همیشه نفهمید چی میگم..
آره! مرد باید من رو نگاه میکرد..شمای یک زن رو باید میدید تا غرق تر بشه تو خاطرات قدیمی که عجیب حس میکردم " تلخ " تموم شده و سالها گذشته تا تلخی اش گس بشه و قابل تحمل..
از بالای عینکم خیره مونده بودم به چشمای اون..منتظر بودم ..مطمئن بودم..باید من رو نگاه میکرد،
یه زن رو ،..
مرد فنجونش رو چرخوند تو دستاش...وراندازش کرد ، آه کشید ، بلند شد و رفت بیرون...من بهش خیره مونده بودم هنوز..مرد رفت پشت پنجره و ایستاد رو به من و نگاهش موند توی چشمام..
من رو نمیدید..
من رو نمیدید مطمئن بودم..
نفهمیدم چه قدر طول کشید...نمیتونستم ازش چشم بردارم..حتی نفهمیدم کی رفت..محو شد..
دلم میخواست گریه کنم...دلم میخواست همراهش گریه کنم..
لبخندش خیلی تلخ بود..نگاهش خیلی تنها بود..
دلم میخواست دستاش رو بگیرم و همراهش یادگاری ها رو لمس کنم...
چه قدر دوست داشتم باهاش حرف بزنم..
خاص ترین غریبه ی معمولی بود که تا ابد تو ی ذهنم میمونه...
***
یک هفته از اون روز گذشته و من تازه از بهتش در اومدم و تونستم بنویسمش...
به نظرم کافه فرانسه تصمیم گرفته کافه نادری من بشه..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."