اعتراف میکنم:
اعترافات بچه های وبلاگی رو که میخوندم، به چیزایی فکر میکردم که میتونن "اعترافات" من باشن.. بعد دیدم اینا همه اش حول یه محور میچرخه و بیشتر درد دله تا اعتراف!
در واقع بزرگ ترین و دردناک ترین اون ها چیزیه که باعث میشه اعترافی باقی نمونه:
"من بی نهایت آدم بی تفاوتی هستم.. "
تعداد آدمایی که براشون دلتنگ میشم کمه..خیلی کم.
چیزی برام اونقدر ارزش نداره که بخوام براش "مبارزه" کنم.
تنها رقیب خودم "خودم" هستم اون هم فقط برای "دونستن"..
هیچ اتفاقی در نظرم دور از ذهن نیست و دارم توی وجودم برای هر چیزی "تحمل بالقوه" ایجاد میکنم.
فکر میکنم سختی ها و رنج ها اونقدر تنیده در تار و پود زندگی هستن که اصلا نباید به چشم "سختی" نگاهشون کرد.
به نظرم هیچ فرقی نمیکنه که آدم روی چی بخوابه، مهم اینه که داره میخوابه! مهم نیست توی چی غذا میخوره، مهم اینه که داره یه چیزی میخوره! مهم نیست چی داره و چی نداره مهم اینه که داره زندگی میکنه! و... و...
به صورت روی اعصابی کم حرفم و یه جاهایی که خودم رو مجبور میکنم به حرف زدن بعدش تا چند روز باید برم توی قرنطینهء آدم ها.
ظاهرم خیلی اجتماعی تر از باطنمه و این واقعا آزاردهنده است. آدمایی که به خودم نزدیکشون میکنم باور نمیکنن که چه قدر خاص هستن..
توی زندگیم چیزایی رو دیدم و تجربه کردم و به چیزایی رسیدم که هر یک دونه اش برای بعضی ها رویاست و هر یک دونه اش بعضی ها رو به عرش اعلای خودشون میرسونن، واقعا احساس میکنم دیگه کاری ندارم!
به نظرم "تنها" چیز زیبا و لذت بخش دنیا طبیعته.. خود ِ خود طبیعت، یه تکه سنگ و یه بیابون لخت و یه آسمون ابری.
از هیچ چیز متنفر نیستم.
زندگی برام درست مثل یه خوابه.. هر روز صبح که بیدار میشم فکر میکنم هر چیزی که گذشته توی رویا اتفاق افتاده.. هر روز صبح برام بامداد خماره و تا چند دقیقه باید فکر کنم به این کی هستم و کجام..
من هنوز به باباحاجیم سلام میکنم و اونم بهم جواب میده. هیچ تصوری از مرگ ندارم..
به هیچ چیز ارزش "یادگاری" نمیدم.. با تمام توان روحیم اجازه نمیدم چیزی "یادگاری" بشه.
برای خودم چیزی مهم نیست اما شاخک هام خوب میگیره برای بقیه چی مهمه.. گاهی به آدما کمک میکنم به اون "چیز مهم" برسن؛ فقط گاهی..
مقصر "همه" چیز خودم هستم.
پیلهء دورم داره روز به روز ضخیم تر میشه.. یه آدمایی اومدن توی این پیله و رفتن و چند نفری هنوز هستن که اونا هم خیلی دیر یا خیلی زود میرن.. جای خالی رو فقط با "..." پر میکنم و نه با آدم تازه..
قبلا با این روحیات خودم حال میکردم اما الان.. اعتراف میکنم دارم به "درمان" فکر میکنم!!
اعتراف میکنم نوشتن اینا آسون نبود.. الان درمورد من چی فکر میکنین؟
:دی
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."