دیروز یه روز خییییلی فرهنگی داشتم. یعنی از همون لحظه ای که بیدار شدم فرهنگ و انتلکتوالیته!! بود که از سر و کولم میریخت و هیشکی هم نبود جمعش کنه!

(البته لازم به یادآوری نیست که این دست مسائل هر روز از سر و کول ما میریزه هااا!)

بگذریم که آدم هر چه فرهنگیّتش بالاتر بره امکان "توذوقخورده شدگی"ش هم بالاتر میره و ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم! میگم حالا!

جونم براتون بگه، صبح بعد از مدت های مدید سحرخیزی به خرج دادیم و ساعت 9 نه تنها دست و صورتمون رو شسته بودیم و مسواکمون رو زده بودیم و نسکافه مون رو خورده بودیم، بلکم به شدت جوگیر گردیده و موهامون رو هم برس کشیده بودیم و از اونجا که موهای ما خیلی بچه های خوب و پایه ای هستن و نباید شونه بشن، یهو از تماس با دندانه های فلزی تعجب کردن و پیچیدن تو هم! 

اینجا بود که ما دومین حرکت فرهنگیمون رو بروز دادیم (اولیش نسکافه بود دیگه!! ای بابا!) ..  با موس و سشوار و چنگول!! افتادیم به جون گیسوانمون و بالکل یادمون رفت که شاعر میفرماید:

در زلف چون کمندت آبان مپیچ کانجا

بیچاره میشوی تو، بعدا نگی نگفتی

خلاصه!  بعد از نیم ساعت کشتی اون هم از نوع کچ، بیخیالشون شدیم چون ناگهان یادمون اومد هنوز آمریکا حمله نکرده و ما میتونیم با خیال راحت گیسوانمون رو گولللله کنیم پشت سرمون و یه شال زیبا بندازیم روی کلهء مبارک و خلاص!

ها تا یادم نرفته از لحظه ای که بیدار شدیم هم داشتیم Adele گوش میکردیم، در جریان باشین..

بعد، ساعتای 10 زدیم از خونه بیرون که این هم در نوع خودش یه حرکت فرهنگی حساب میشه. حتما میدونین که 10 بعد از 7 و 40 و 1 و 14 و 124هزار و چند تا دیگه مقدسترین عدده؟ نمیدونیـــــــــن؟؟؟!! واقعا ؟؟!

خوب میگفتم! راه افتادیم رفتیم به سمت گام فرهنگی بعدی که خیلی توی زندگیمون مهم و حیاتی بود و تازه خیلی هم باکلاس بود. اصلا وقتی وارد مکانش شدیم یه حس سرشار شدگی از کمالات و اینا در وجودمون به قلقل افتاد که نگو. بعد هی تحویلمون گرفتن، هی حرفای شیک زدیم، هی باهامون مشورتای مهم کردن.. اصلا یه فضای  عجیبی حاکم بود آقا! عجیــــــب!

حیف که نمیتونیم در مورد اون گام فرهنگیمون بیشتر توضیح بدیم!

بعد راه افتادیم به سمت گام اصلی اون روز یعنی نمایش "این تابستان فراموشت کردم" که دوست دوران دبیرستانمون دعوتمون کرده بود و ما هم چون داستان کوتاه های بهاره رهنما توی کتاب "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" رو دوست داشتیم حدس زدیم دورهمی با بروبچ خواهد چسبید!

برای تیاتر باید میرفتیم خیابون ایرانشهر.. گفتیم خوب تا اینجا اومدیم بریم "چشمه" دو تا کتاب هم بخریم ( در راستای همون گام های فرهنگی و اینا).. این مدت از بس که مشغول "علم" بودیم از "فرهنگ" غافل شده بودیم...  ای داد بر ما!!!

 کتاب آخر بلقیس سلیمانی رو که میدونستم میخوام، هیچ! کتاب بعدی رو هم از توی لیست پشت پنجره انتخاب کردم:   "میم و آنِ دیگران"..  وقتی محمود دولت آبادی از "دیگران" مینویسه.. وسوسه انگیزه دیگه!

خیلی دلمون میخواست مولاریته!!! فرهنگیمون رو بالاتر ببریم و کتابای بیشتری بخریم اما آقای "علم" بهمون گوشزد کردن که "بسسسسه"!

 درادامه مسیرمون رفتیم موبی دیک و یه نهار خیلی فرهنگی هم اونجا زدیم بر بدن! ماست خیار و سالاد و دوغ! یعنی فک کنیــــــــــــــن چه قدرررر روشنفکرانه و گیاهخوارانه!! اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین! 

حالا ما این همه حرکتای پر از تمدن کردیم - با تم موسیقی همایون البت!- ساعت شده تازه 2! 

رفتیم سمت پارک هنرمندان و کلی گشتیم یه سایهء دنج زیر درختان توت پیدا کردیم و عطسه کنان و آب مماخ بالا کشان نشستیم به خوندن "روز خرگوش" و..

 آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خورد تو ذوقمون! آآآآآآآآآآآآآآآی ناامید شدیم! آآآآآآآآآآآآآآی انگشت حسرت بر دندان گزیدیم که کجاست اون بلقیس خانوم "بازی آخر بانو"؟

 بابا بلقیس جون گفتن "ارجاع" نه دیگه اینقدر! نه اینقدر رو! روزنامه که نمیخوایم بخونیم! تو تاکسی که ننشستیم، تحلیلای آقوی راننده رو گوش نمیدیم که! داستانت کو؟ کو شخصیت ها؟ روایت کجاست؟؟ تو کارت خیلی درست تر از ایناست قدر خودت رو بدون.. عجبــــا!

 انگشت حسرتمون زیر دندانمون داشت آب لمبو میشد که ساعت 5/5 رسید و رفیقامون یکی یکی اومدن و رفتیم با هم یه چایی فرهنگی 4هزارتومنی!!! خوردیم که الهی به حق این شب عزیز فرهنگمون بره تو چشم کافه چیه!!

بعد ساعت شد 6/5 و تیاتر آغازیدن گرفت.. قبلا تو پیج فیس بوکش خونده بودیم ملت اشکریزان سالن رو ترک کردن این شد که گفتیم خدا رو چه دیدی؟ یهو  - نه که ما کلا توی جوگیر شدن ید طولایی داریم- اومد و ما هم گریه مون گرفت..  نمیتونیم که وسط اون همه فرهنگ خرت خرت تو کیفمون پی دستمال بگردیم!  اول کار سه تا دستمال کاغذی گلگلی درآوردیم و محکم گرفتیم تو مشتمون که دیدیم آقای بغل دستی داره چپ چپ نیگامون میکنه.. ما هم خیلیییی بافرهنگ گفتیم: بفرمایین دستمال! 

یارو فکر کرد داریم مسخره اش میکنیم! خوب به ما چه!! والا! بی فرهنگ!!!

آخر نمایش البته دستمالا تو دست ما موندن! به تنها چیزی که داشتیم فکر میکردیم این بود که واقعا زنا اینقدر بلانسبت خرن؟ رهنما کلا زنای ملوس و عاشق پیشه و وابسته به مرد و جفادیده رو دوست داره و من میدونستم، اما این یکی یه خرده دوز مردذلیلیش بالا بود و ما دوباره ذوقمون آسیب جدی دید!!

 خلاصه در حالی که با دوستان دسته جمعی داشتیم از خودمون به عنوان زن ناامید میشدیم و فکر میکردیم که آخه چرا ما اینقدر پروانه ای نیستیم، رفتیم به سمت سمبوسه فروش اول پارک و با خوردن یه سمبوسه کثیف فوق تند و خوشمزه سعی کردیم کمی بیفرهنگی کنیم که سردیمون نکنه خدای نکرده!

البته سمبوسه برامون اومد داشت و بعدش دیگه با رفقا افتادیم به انواع بی فرهنگی اعم از  توی نمایشگاه نقاشی اوج رسوایی رو به نمایش گذاشتن و صحبت جدی درباره انفجار آبی در پس زمینه سفید و تداعی حس ترانسمدرن پاشش!!  و تکرار المان گل سه پر به مثابه هجوم سنت به همهمهء سیمانی رنگ های خاکستری،   هرّه و کِرّه و پشت سر پسرای مردم حرف زدن(همه آشنا بودن و در نتیجه گناه!!! نکردیم!) و مسخره کردن ابروی این و سبیل اون، بردن آبروی "اون کلاسی ها" ،  تعریف صحنه های فرندز و آشنایی با مادر و  بیگ بنگ تئوری و  مشنگ وار به تمامش خندیدن و خلاصه هر حرکتی که ممکن بود برای رهایی از اون حس ثقیل فرهنگ که همه از صبح بهش مبتلا شده بودیم!

و آخیشششش که با یه شام سنگین و صحبتای شیرین در مورد رژیم و کالری و مادرشوهر و جاری و اینا، همگی خوش و خرم و عاری از هرگونه شائبهء روشنفکری ساعت 11 برگشتیم خونه هامون!


این بود انشای ما!