دیوارها..
آه ! دیوارها!
دیوارهای راحتی!
چه فراموشی ها مانده در لکه هایتان
وه چه سرخوشانه
پای میکوبم در آغوش شما
چونان عروسکی در رقص مرگ
وه که آتش زبانه میکشد از یادم..
آه ! دیوارها!
دیوارهای آجری!
در هم فرورفته از زاویه ء بکارت
مرا تابوت گردید
مرا دخمه
که زخم های تنم
زیارتگه دخترانم
به تقدیس خون خدا بر زمین
..
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت 12:7 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."