کنار درختان انجیر

آتشی که نمیرد ، هنوز روشن بود..


شاید این کلام آخرم باشد

که عینک های ته استکانی حضرت موسی

از طناب سیاه و سفید میهراسد

این آغاز معجزه است

که صدایی..

که کسی..

میلرزد..

میدود..

دف میزند..

و دست هایش..

آه

دست هایش ، روی سرش..


و سبو بر دوش می آیند فرشتگان

به جشن های آبان..


راه زیادی رفته ام

تا بدانم

عشق به نبض کدام دخترک میپرد

که زنجیر به پای

دست هایش راه راه

میروند

و چه قدر آمده اند و رفته

در همین چند سطر..

..

غلام سیاه

به تمسخر سنگسار بانو

زانو به سنگ میکوباند

به حقارتی ، تهمتی ، شهادتی..

چه میدانم؟

سوگندی..

و ایزدان مثله شده را

باد برده است ..