تذکرة الاولیا ، فی مقامات شیختنا آبان.
چنین گفت " ابوالحسن نظام الدین علی ابن جریر سعدی نیشابوری جامی دوران" ، با شیختنا آبان ، به امتحان طبع خویش که :
" همه عالم بگشتم ، هرگز ندیدم شیخه ای که ندیمی بدارد و دبیری بداند و وزیر ِ قوام ِ ملک باشد و ندیم نشان عقل، و او را از سیَر ، آنچه حمیده است روز به روز بفزاید و مر او را جمال به کمال باشد و در ملازمت آفتاب صفدری باشد و چون شب اندر آید جیگری. ذکای ذهن و صفای قریحت ، طبعی موزون و حرکاتی مطبوع . به هر کرشمه صد دل بکشد و به هر نکته ده بذله نشاند و اینا ! "
آن شیر بیشهء تحمیق ، شیخة آبان ، که کار او کاری عجب است و واقعات ِ غرایب خاص او را ، ( نحن نحکم بالظاهر ) به رقص اندر آمد و بر این صناعت ِ بیان جان بداد و پشت دیدگان نازک بگرداند که :
" یا فخرالدین صنمی ، خداوندگار ِ دل و دینم ! این فضایل که گفتی در صفت این کمینه ، و مدایح که به زرینه اندامی خریدی بی طمع وظیفه ، ما همه در طلب ولای تو آمدیم که بلاااا ! "
ابوالحسن بماند هاج و واج ، در میانهء منهاج ، که شیخة را چه میشود که موافقت را عشوه ای و شیوه ای نمود اسمی، که کس از عالِم و عامی ندیده و نشنیده این الحان لطیف از وی..
نقل است شیختنا که او را اهالی بلاد مربوطه ، ام الخشانت می خواندند ، و در ریاضت و صلاح بدان پایه رسیده بود که تاویل نگاه می نمود در سه سوت ، احوالات از هاجیت و واجیت ِ ابوالحسن بر او مکشوف گردید. فی الحال دلش برای جوان مردم بسوخت .
تبسمی شکرین کرد و دست به سوی آسمان برداشت و فرمود:
بار الها! بر این رنج که می دارد و کام خسته می نماید در مجیز ما ، آیا شرط دولت جلال ماست که وی را از در خود برانیم ؟
بارالها! بزرگ بلایی که ابوالحسن بدان مبتلا کردی ، من جزای او بدادم و تحمیق همی کردم ، تا کلاه از سر بر تارک عرش بیاندازد، که ما زود دست از سرش برداشتیم و بیش از این در جهل مرکب وی را فرو نگذاشتیم!
بارالها! بر او ببخشای که کاری کردیم به درگاه تو آید خاک بر سر کنان که : سنگی بباید زد بر این سر، تا به پاچه ی هر شیخة ای دست درازی ننماید!
بارالها! ولی خودمانیم ! خیلی خوشگل تعریف ما را کرد نه؟؟ خوشمان آمد رویمان به دیوار!
..
با درود به روح پرفتوح عطار و طبری و قیس رازی !!
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."