کو شاهنامه؟
آدم ها برای من درست مثل کتاب های کتاب خونه ام هستند.
کتاب هایی که بعضی ها تا حالا باز هم نشدن ، کتاب هایی که خونده شدند و تموم ، و تک و توکی که از شدت ورق خوردن شیرازه براشون نمونده.. ..
آدم ها رو ورق میزنم و درونشون دنبال سطر هایی میگردم که میشه زیرشون خط کشید ..
آدم ها رو ورق میزنم تا سرم گرم بشه..
آدم ها رو ورق میزنم از سر کنجکاوی همیشگی ام..
آدم ها رو ورق میزنم تا خونده باشمشون..
آدم ها رو ورق میزنم برای امتحان..
آخ که چه قدر دلم میخواست یه روز همهء آدم ها رو مثل کتاب های کتابخونه بریزم وسط اتاقم و گردشون رو بگیرم و دسته دسته دوباره از نو بچینمشون توی قفسه های دلم..
چه قدر دلم میخواست آدم ها رو از نو ورق بزنم و سطرهای تازه پیدا کنم..
کاش این همه آدم ِ تموم شده توی ذهنم تلنبار نشده بود .. انباری خسته شده از این همه شلوغی ، از این همه سنگینی..
کاش آدم ها این قدر زود ورق نمیخوردن..
کاش یه شاهنامه خریده بودم..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."