این پست مخاطب داره، افرادی که توی روابطشون دچار حس "مورد خیانت واقع شدن" هستن.

معمولا وقتی از خیانت حرف میزنیم، پیش و بیش از هر چیز روابط زن و شوهرها به ذهنمون میاد. در حالیکه به نظر من این قضیه توی هر تعهد مکتوب و نامکتوبی می تونه اتفاق بیافته. آدم به خودش میتونه خیانت کنه با زیر پا گذاشتن قول هایی که به خودش داده، به خانواده اش میتونه خیانت کنه با انجام ندادن وظایفی که فرهنگش براش تعریف کرده، به همکارش میتونه خیانت کنه، به دوستش، به جامعه اش، به همسرش..

الان نمیخوام در مورد زیر پا گذاشتن تعهدها حرف بزنم. میخوام از اون طرف به این قضیه نگاه کنم. از طرف اونایی که "بدبین و شکاک و بیمار" نیستن، اما توی بعضی شرایط و موقعیت ها و در برابر بعضی از اطرافیانشون دچار این حس میشن. فکر میکنن طرفشون اونا رو میپیچونه، فکر میکنن همسرشون سر و گوشش میجنبه، فکر میکنن کسی داره بهشون خیانت میکنه. روی این "فکر کردن" تاکید دارم. این آدم ها برای خودشون دلایل و نشونه هایی ردیف میکنن، چون بیمار نیستن. شاید به خاطر تجربه های قبلیشون کشف این نشونه ها زیاد هم براشون بیراه نباشه. شاید بدبین شدنشون بی دلیل نباشه.

اما اینجا یه اتفاق خیلی مسخره ای می افته:

 قریب به اتفاق این افراد روز به روز بدبینیشون رو تشدید میکنن. نشونه های تازه برای خودشون میسازن. روز به روز بیشتر توی قالب "مورد خیانت واقع شدن" فرو میرن. از کاه کوه میسازن و شروع میکنن با رفتار و گفتارشون فرد به خیال خودشون "خائن" رو سرد و سردتر کردن. این حس بد و آزاردهنده است. شکی نیست که همهء ما بارها دچارش شدیم. وقتی بدبینی به اطرافیانمون روی وجودمون چنگ میندازه، رها شدن ازش راحت نیست.

 من فکر میکنم فقط دو حالت اینجا وجود داره. یا طرف واقعا "داره" خیانت میکنه یا واقعا "نداره" خیانت میکنه. در هر دوی این حالت ها رفتار و برخورد ماست که تعیین کننده است. بنده اینجا ضرسم قاطعه!!!

 اگر بدبینیمون بی پایه باشه با رفتارمون طرفمون رو آزار میدیم.. اول سردرگم میشه، بعد غمگین میشه، بعد سرد میشه، بعد اونم بدبین میشه،.. از همه اینا مهم تر هم همون غمگین شدنشه. نامردیه. خیلی نامردیه که آدما رو به خاطر فکر و خیالای خودمون غمگین کنیم.

اگر بدبینیمون درست باشه اما... اینجا اوضاع خرابه. زمین و زمان رو به هم میدوزیم. میشیم طرف مظلوم. طرف بی گناه. غلط کردیــــــم!!! بیاین به این فکر کنیم که ما چه کار کردیم و چه رفتاری داشتیم که طرفمون دورمون زده.. که طرفمون میخواد مدل ارتباطش رو تغییر بده، اصلا دیگه نمیخواد باهامون دوست باشه.. باهامون باشه..  مسلما من اینجا کاری به آدمای بیمارِ مدام در حال دور زدن ندارم. خدا به داد کسی برسه که گیر همچی موجودی افتاده. حتی در واقع روابط زن و شوهری هم خیلی مد نظرم نیست (کم هست!)، اون یه کم خاصه و نمیشه قاطع در موردش حرف زد.

 توی ارتباط های معمولی چیزی که می بینم و بی نهایت آزارم میده این غیرمنطقی شدنه.. این تلاش نکردن برای تغییر مثبت.. این تشدید تعمدی حس های ناخوشایند.. این دنبال مقصرهای ثالث گشتن.. این که گاهی به خاطر یه دستمال قیصریه رو به آتیش میکشیم و حتی یک لحظه به خودمون، رفتارمون و اشتباهاتمون نگاه نمیکنیم.. 

بیاین این کارای بد رو نکنیم! تو رو خدا!!

:)