سی سالگی..
سی سالگی هم داره تموم میشه، به قشنگ ترین حالت ممکن، با هیجان انگیزترین آرامشی که میشه تجربه کرد. سی سالگی داره خداحافظی میکنه و برای من یه ابریشم رنگارنگ از خاطره ها به جا میگذاره، ابریشمی که وقتی خوب نگاهش میکنم نفیس ترینه توی صندوق زندگیم.
سی سالگی که شروع شد من بودم و یه دنیا سوال بدون جواب. من بودم و دلخوری از خودم، من بودم و کلّی کار که فکر میکردم انجام ندادم و نخواهم داد. حالا که داره تموم میشه باز منم و تمام سوال ها و تمام سالهای گذشته و تمام کارهای نکرده ..
با یه تفاوت بزرگ..
حالا دیگه میدونم آدمه و سوال ها و سال ها.
حالا یاد گرفتم با هر پاسخی که پیدا میکنی ده تا پرسش جدید سر راهت سبز میشه. یاد گرفتم اگه بخوای درگیر دلخوریهات از خودت بشی آروم آروم آونقدر فرسوده میشی که خود خدا هم نمیتونه بیاد دستت رو بگیره و ببردت به جایی که دلت میخواد. یاد گرفتم برای رسیدن باید از جا بلند شد. سی سالگی مزد تمام صبرهای من بود. نه صبری که زانوی غم بده به بغلم، پر از حسرتم بکنه، خسته و خسته ترم کنه.. صبر و حرکت و امید..
آبان محبوب ترین ماه ساله برای من.. مسحورکننده است و پر از رمز و راز.. تنها ابرهایی که افسرده ام نمیکنن ابرهای آبان هستن. من هر سال توی آبان به دنیا میام و بعد وسطای آذر زنده میشم.
و حالا، آبان سی سالگی..
دوستت دارم. ممنونم که اومدی.. نرم نرمک.. تازه ام کردی، آدم ترم کردی، خلوت بارونی من.. دستم رو سال های سال بود زیر بارون دراز نکرده بودم. این همه نفس خیس، این همه تنهایی، این همه چشم بسته هوا رو بلعیدن، این همه آرامش..
..
غار تنهایی همیشه ناشی از اندوه نیست. گاهی اونقدر خودم رو دوست دارم که دلم میخواد ساعت ها بغلش کنم.. دست بکشم به سر و گوشش.. براش شعر بخونم.. غذایی رو که دوست داره درست کنم.. ببرمش هرجا که دلش میخواد.. بگذارم رهای رهای رها زندگی کنه.
این روزا وقت عاشقیه.. آبان و آبان و شهر و آدم هاش و بارون و کتاب ها..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."