کیبورد را در آغوش میفشارم تا جوهر سیاهش بر سپیدی صفحه بپاشد و مرا اندر آبتنی واژه ها غرق سازد..

آه که من چه قدر لوس و بی مزه شده ام تازگی ها،  و بهتر است به جای اینکه سعی کنم زورکی خلاقیت ساطع نمایم،  راست و مستقیم بروم سر اصل مطلب ..

..

امروز رفتیم قرار وبلاگی ! بگین خوب!

 فرشته بود و  بانوی شمشیر به دست و آدرینا و سودالیت و داروگ و شازده و مهرداد و رئیس هومن  و علی مسکالین و  شاسکول و هوچیکتون آبان !

همون اول کار آدرینا با فال حافظش کلی حالمون رو خوب کرد.. هر چند حضرت خواجه به من.. به من!!! فکر کنین! به من گفت دنبال پولم!! من!!!؟؟؟  خوب لابد یه چیزی میدونه که گفته! والا!

بعد ، اگر شما فکر کردین یک کلمه ، فقط یک کلمه حرف مربوط به اصول نویسندگی وبلاگیانه و یا مسائل روز و یا مسائل شب ( که خوب بدیهیه این یکی جاش نبود! ) و یا کلا حرف های موسوم به حرف حساب رد و بدل شد..نووووچ!

برعکس! آقا تا دلتون بخواد سر به سر هم گذاشتیم و قربون صدقه دست خط و سر و شکل هم رفتیم و جای رفقا رو خالی کردیم و هی از خنده های شازده روی زمین ولو شدیم و هی زیر نگاه های ملت حاضر در کافی شاپ آب شدیم رفتیم زیر زمین ولی عمرا یه ذره هم ولوممون رو ندادیم پایین!

در  رابطه با راستای این کله معلق زدن های نوجوونانه ( که از سن و سال من یکی خیلی بعید بود! ) ، یه کلمه

حرف جدی هم که از قضا و به صورت کاملا اتفاقی از دهن یکی در میومد،  ملت هلاک میشدن از خنده و کلا اصل بر این بود که اینجا آدم باید به همه چیز بخنده مگر اینکه .. هیچی دیگه! باید بخنده! راه دیگه ای نداره!

نکته دیگه ای که به چشم میومد این بود که یکی دو نفر دور میز میچرخیدن و به صورت منطقی این چرخش مساوی میشد با جا به جایی های نوترونی در مدار میز!!!!! در این چرخش ها  گاها! ملت دو تا دو تا کنار هم قرار میگرفتن و در حالی که بقیه داشتن از مشاهده ء قند توی بشقاب ریسه میرفتن،  سرشون رو میبردن نزدیک هم و.. و..  آخه چه جوری بگم چه کار میکردن که بد نباشه؟ خوب.. میدونین؟ سرشون رو میبردن نزدیک هم و شروع میکردن در یه موردای خاصی که بنده در جریانش نیستم حرف زدن..

مثلا اینجانب شخصا با شازده دقایق طولانی درباره تاریخ انگلستان مباحثات داشتیم و یا با فرشته قرار مدار گذاشتیم که بریم عصرا توی پارک سبزی پاک کنیم و یا با هومن خان رئیس در مورد شغل شریف وکالت تبادل نظر کردیم..

ضمنا با اشارات چشم و ابرو در معیت بانوی شمشیر به دست، کلی حرفای شورانگیز  زدیم که خصوصی بود عمرا نمی گم..

بعد خدا بده برکت دریغ از یه دونه از این عکس شیک ها که از دستامون بگیریم و بعد بیایم اینجا در معرض دید شما بگذاریم! من به خدا سه ساعت پشت دستم سفیداب کشیده بودم که توی عکس خوشگل بیافته! نشد دیگه!

هیچ صحبتی هم در مورد ارائه گزارش نشد و این که می بینین من پریدم در صحنه و دارم راپورت میدم به صورت کاملا خودسرانه است و هر کدوم از آقایون و خانوم ها میتونن بیان یقه ام رو بگیرن ! حقشون محفوظه!

تازه دیگه نمیگم از این که نیمی از افراد حاضر به نوبه ء خودشون این آبجی بینوای شما رو سر کار گذاشتن و من هم از ترس سوتی دادن مثل یه دختر گل فقط می خندیدم و تمام سعیم بر این بود که حرف نزنم!

تاااااااااااااااااازه! یه جا شازده بهم گفت پاستوریزه! بعد که صمیمی تر شد بهم گفت خشن!!

میبینین تو رو خدا؟ اگر یه ساعت دیگه مجلس  بی ریا طول میکشید احتمالا تا حد و حدود گودزیلا پیش میرفت!

به جان خودم، سودالیت که دختر بسیار نازیه و این قدر آرومه که وقتی آدم دستش رو میگیره دلش میخواد تکون نخوره، کنار من نشسته بود و من به جان شما، به جان شما،  کلی خانوم بودم و کلی ملیح بودم و اینا! ولی احتمالا تشعشعات سودالیت این همه متانت من رو محو کرده بود.. چه میشه کرد؟

خلاصه که ما اگه بخوایم تعریف کنیم یه شب یلدا طول میکشه.. رفقا هم مینویسن ..

جای همه خالی بود .. مونس ، میثم ، شجاع ، درنین ،  و.. و.. همه!

بانو! فرشته جان خیلی بهت زحمت دادم امروز و کلی ذوق زده ام از اینکه این قدر به هم نزدیکیم..

بچه ها! کنارتون خوش گذشت مرسی!!!

..

پینویسی: لینکم نمیاد!! فردا درستش میکنم حتما!