آبان داغ تر از آش!
اساسا موجودی هستم بسیار جوگیر..در اینجا گوشه ای از آنچه که از جو ما را میگیرد ! میگوییم تا شما هم بخندید..حلااااااااااااااااااال!
این بازگشت آبان است:
* چند وقت قبل به خاطر اشتباه تاکتیکی چند تا از سربازام توی تراویان کشته شدن..به دوستم میگم " من احمق !! دیدی چه طور جووونااااااای مردم رو به کشتن دادم !!! "
* بنده از هر 13 باری که داریوش گوش میدم دست کم 9 بارش ، یهو - همین جور ییییهو هااا! - به نظرم میرسه اگه داریوش ایران بود چه قدر خوب میشد..بعد خیلی سوزناک میگم :آخییییییییییی..چه بد که نیست..
بعد میگم :اگه اینجا بود مردم براش میمردن..بعد وقتی میمرد چه تشییع جنازه ای داشت...بعد دلم میسوزه که داریوش اینجا نمیمیره و احتمالا تشییع جنازه اش اونقدرا باشکوه نمیشه ..بعد ...بعله دیگه بعد با اجازه تون میزنم زیر گریه به حدی که معمولا خوابم میبره! بنده خدا داریوش!
* اوه اوه اوه...تا حالا چند بار توی ایستگاه های خلوت مترو وقتی یکی از پشت سرم میومده ، تحت تاثیر بازی قدیمی" آی جی آی " که سرم یه مدت گرمش بود ، سریع برگشتم سمتش به این هدف ! که غافلگیر نشم..تازه گاهی میخواستم براش یوزی هم بکشم..شانس اورده طرف که نکشتمش خلاصه!
* این که خوبه کال آف دیوتی یه بار بازی کردم و به علت استعداد شگرفی که در بازی های رایانه ای دارم ( در حد تیم دمپایی سازی علی آباد کتول ) در جا در عرض دو دقیقه ده تا یار خودی رو کشتم..بعد هم خودم مردم و خونم پاشید تو دوربین..داشتم نفسای آخرم رو میکشیدم ( صداش میاد میدونین که..) ، دیدم روی مونیتور داره پیام میده : کشتن یار خودی پذیرفتنی نیست..
آقا ما ییهو حس کردیم خشایارشا شدیم در میان یونانیها ..زدیم زیر گریه و کم مونده بود شیشه ! لپتاپ مردم رو هم از غصه بیاریم پایین..دیگه هم بازی رو تعطیل کردیم..دیگه دیگه..
* شاهکار آخرم هم باز یه جورایی برمیگرده به اینکه مخم تعطیله تو تشخیص موقعیت..یعنی همون صفت " جوگیری "..
یه بار دو هفته پیش ، توی دادگاه خانواده قاضی کلی از حقوق زنان دفاع کرد..ما هم خدایی حال کردیم ...خواستم خیر سرم ابراز احساسات تشکر آمیز بکنم ، بهش گفتم ( عین جمله ام بود این ) : " حاج آقا دفاع از حقوق زنان امروز واجب عینی است و نه کفایی .. دمتون گرم! "
...خاک تو سرم..فکر کنین!
خوش گذشت؟
حالا دیدین آدم رو به چه اعترافاتی وادار میکنین؟
خوشتون شد؟
..
مخلص همه هم هستیم..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."