برای مونس..
واژه ها میمیرند وقتی دلم بیتاب میشود..
واژه ها یاری نمیکنند وقتی تمام روحم میشود یک آیینه پوشیده از گرد " نمیدانم "..
میرویم..می آییم..می مانیم..نمی مانیم.. و آنچه اتفاق میافتد تنها یک " بودن " است..
همانقدر دور که دریا از من ، که کویر از تو.. و همانقدر نزدیک که آبان به دریا ، که مونس به کویر..
باران بند آمده مونس! خیس شده ام و نشسته ام که بیایی با عتاب خواهرانه ات بگویی : مسخره! پاشو.. من نبودنم دو روز هم طول نکشید..
من دیوانه ام مونس.. دل میبندم به تو ، به بچه ها..به همه این اسم ها..این کلمه ها.. دل بسته ام مونس و تو خودت میدانی که .. میدانی.. میدانی.. بوده ای در تنهایی هایم..مونس..
میمانی..میدانم. دیر نیست واژه هایت ، مثل همیشه پر از " ستایش " ، پر از " زندگی " ، پر از " نفس "..
اما من به همین یک روز و دو روز هم دلم میلرزد.. بیتاب میشوم..دیوانه تر میشوم.. میشوم یک پرنده مانده در قفس.. کور میشوم....مونس.. دیوانه میشوم..
باران بند می آید؟
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."