رومئو..
صدایش سال هاست می آید
از زندان هزار و یک شب بغداد
که روزی
شاید
سریری به خلعت خویش آلوده..
شاهد میگیرم خداوندگار را
به خباثتم
که شاید
صدایم را
هیچ کسی ، هیچ نشنیده باشد..
هیچ..
هیچ..
و این ،
نه یعنی سخره ی تو به تمامی
که تنها یک کنایه از دلیل بودنت..
یکی می آید
پرده بالا رفته است
_ به اشتراک شکسپیر و شاملو که نمیخندید؟ _
یکی دست هایش
چرخ میخورند
و صدای دف در هورن گم میشود
و دیگری
از آن سوی پرده ها
فریاد میزند:
" دست هایت به ضریح مقدسی ماند!
زائر تنهای پیکرت را دریاب ، کروبی! "
و اینجاست
که تمام عشاق می میرند..
رومئو..
رومئو..
برادرم را
کنار دار قالی کشته اند
و عشق را
هنوز
اندوهی است
از رسیدن..از بودن..
رومئو..
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 14:56 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."