صدایش سال هاست می آید

از زندان هزار و یک شب بغداد

که روزی

شاید

سریری به خلعت خویش  آلوده..


شاهد میگیرم خداوندگار را

به خباثتم

که شاید

صدایم را

هیچ کسی ، هیچ نشنیده باشد..

هیچ..

هیچ..

و این ،

نه یعنی سخره ی تو به تمامی

که تنها یک کنایه  از دلیل بودنت..


یکی می آید

پرده بالا رفته است

 _  به اشتراک شکسپیر و شاملو که نمیخندید؟ _

یکی دست هایش

چرخ میخورند

و صدای دف در هورن گم میشود

و دیگری

از آن سوی پرده ها

فریاد میزند:

 " دست هایت به ضریح مقدسی ماند!

   زائر تنهای پیکرت را دریاب ، کروبی! "

و اینجاست

که تمام عشاق می میرند..

رومئو..

رومئو..

برادرم را

کنار دار قالی کشته اند

و عشق را

هنوز

اندوهی است

از رسیدن..از بودن..

رومئو..