حالا حالم خوبه
حالم خوبه..مدت هاست حالم خوبه..آرومم و نفس های عمیق میکشم..
غصه های کوچیک رو میچپونم توی پازل زندگی و گم و گورشون میکنم..
حالم خوبه.. دلم برای هیچ آدم زنده ای تنگ نیست..همه هستند ..همه چیز خوبه...سرجاشه انگار زندگی..
آروم بود ، بود تا دیروز ، که توی درد دل های دخترونه یاد کردیم از کسی که چند وقتی هست که نیست..
همیشه به یادش بودم..برام مهم بود .. منتظرش بودم .. ولی دلتنگ ، نه..!
اگر یاد میکردم از خودش بود ، خود خودش.. نه حرف هاش و نه خاطره هاش..
توی اون درد دل اما برای اولین بار در موردش حرف زدم و خاطره های کوتاه رو تعریف کردم..
همینطور که کلمه ها یکی یکی ادا میشدند انگار یک حس آشنا دوباره داشت سراغم میومد..
دلم ریز و سبک میلرزید و خاطره ها جون میگرفتند باز ، و من با یاد آوریشون انگار خیلی چیزها رو تازه داشتم میفهمیدم..
چیزهایی که وقتی اتفاق افتاده بودند هیچ نبودند از نظر من و حالا که از دور نگاهشون میکردم داشتند قلبم رو خراب میکردند..حسرتم رو بیشتر..دردم رو عمیق تر..
دلم تنگ شد..ناگهان..
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."