ممنوعه ام ، یک " نام"  تنها مانده از من

رقص خدا بر شانه هایم ، ساحری نیست.

میبینی؟ از حالم حوا هم شرم دارد..

دستم به دامانت ، جنونم کافری نیست.


مشکوک لبریزم..  به رستاخیز دلخوش

بگذار تابوتم بماند روی این خاک

بسپار روحم را به توفانت زمینی!

ای گردباد شوق! ای مستوره ء تاک!


وقتی خدا آغوش دزدید از خیالم

قدیسه ای در دست هایم تاب می خورد

انگار آدم هم برایم اشک می ریخت

خاکسترم.. خاکسترم را باد میبرد


قربانی ممنوع تو در انتظار است

بی بوسه بر پیشانی اش ، شمشیر بردار

شاید کسی پرهیز دارد از نگاهش..

شاید کسی آلوده ء تکفیر.. بر دار..



...

آبان نوشت : گاهی چیزی که به نظرت درست ترین اتفاق دنیاست  هم "اشتباهی" در میاد از کار..