این روزها خوب نیستم. این روزها تمام نیستم. آبان همیشگی نیستم و همهء شما این رو میدونید. بعضی هاتون به روم نمیارید و بعضی هاتون نگرانیتون رو بروز میدید.. از همه تون ممنونم. کاش می دونستید که بودن شما چه قدر برای من  ارزشمند و آرامش بخشه. کاش می تونستم دست تک تک شما رو با تمام محبتم فشار بدم و بهتون بگم که چه قدر دوستتون دارم..

همهء ما توی زندگیمون روز های بد و خوبی رو پشت سر میگذاریم . قصه های تکراری غصه های آدم رو همه از حفظیم، ولی باز با شروع هر قصه با کنجکاوی پیش میریم و با اینکه میدونیم آخرش " تموم " میشه و "فراموش" باز هم  استرس می گیریم و هیجان زده  و افسرده میشیم و..

الان اما نمی خوام از غم بگم.. غمی نیست ، دل من بی تاب  یه اندوه مقدسه  ...

.....................


من آبان زن محکمی ام.. آدم لجبازی ام و به هر جا که رسیدم و  هر چیزی رو هم که از دست دادم به خاطر همین اخلاقم بوده..

من عادت دارم که خودم رو سفت بگیرم. با خودم رودرواسی دارم،  با اطرافیانم هم. دلم نمی خواد با کسی درد دل کنم.. دوست ندارم کسی از راز دلم با خبر بشه..اشکم مال خودمه، حتی از خودم هم دریغش میکنم.. وقتی یقین دارم هیچ غمی موندگار نیست دلیلی نمی بینم بخوام جار بزنم که الان ناراحتم .. من خیلی دیر خسته میشم .. کم نمیارم.. تمام تلاشم اینه که مشکلات عادی زندگیم رو خودم حل کنم .. خیلی هاتون میدونین..

شعار من توی زندگی اینه:  " دنیا! آهای دنیا! بگرد تا بگردیم.."

توی این مسابقه همیشه برنده بودم.. به مو رسیده ولی پاره نشده و باز بلند شدم و بهتر از قبل..

همیشه بهترین ها دوستانم بودند. هر جا که رفتم با کمترین زحمتی کارم راه افتاده . یادم نمیاد داشتن چیزی رو اراده کرده باشم و به دستش نیاورده باشم.. من خودم رو خیلی دوست دارم.

 همه چیز رو می نوشتم به پای خودم.. به پای توانایی و مهارتم.. به پای اینکه " خواستن توانستن است. "

کنار این همه غرور دنبال حقیقت هم میگشتم. دنبال حقیقتی که بتونم لمسش کنم غافل از اینکه حقیقت خود منم و این آبانی که چنان غرق " منیَت " شده که فراموش کرده خودش رو..

من این روز ها خوب نیستم..

 شکست عاطفی نخوردم .. خونواده ام سالم اند و دوستانم  دوستم دارند.. قانعم و مشکل مالی ندارم..

درسم تقریبا تموم شده و نقشه های زیادی برای ادامه تحصیلم دارم.. کارم کم شده، اما میدونم چه جوری دوباره راهش بندازم ..

قهوه می خورم، کتاب میخونم، شعر می نویسم،  با " آب نان آواز " و" شب سکوت کویر " پدر و پسر مست میشم،.. می خوام دوباره برم سراغ نقاشی و خوشنویسی..  یادم افتاده که دارم 30 ساله میشم و باید حواسم رو جمع پوستم بکنم ،و .. آره! توی دو دو تا چار تا خوشبخت ترین دختر روی زمینم..شکر.

اما خوب نیستم.. 

در یک کلام ، این آبانی که الان اینجاست  از خدا باخته.. به همین راحتی! آبان فهمیده که دست خدا از دست اون بالاتره.. آبان که همیشه همه چیز رو حل کرده، همیشه برنده بوده، همیشه دستش رو گرفته به زانوش و  راهش رو پیدا کرده،  الان ..

آره! دست خدا خودش رو نشون داد. دست خدا نشست توی چشم های یه آدم بی ادعا و شروع کرد با موهای پریشون آبان بازی کردن..

آبان اولش فکر کرد که دست خدا  می خواد جلوی رفتنش رو بگیره..فکر کرد که این یه بازیه .. خودش رو زد به نفهمی.. وانمود کرد که این انگشت های بلند رو نمیبینه..

بعد خدا روی پیشونیش نوشت:  "من! "  آبان دردش گرفت و خواست پیشونیش رو پاک کنه.. نتونست و باز بی خیال شد..

خدا خم شد و پیشونی آبان رو بوسید.  آبان روش رو بر گردوند.. خدا آبان رو بغل کرد و آبان باز خودش رو سفت گرفت..

خدا توی گوش آبان نجوا کرد :  "دوستت دارم "  اما آبان حواسش جای دیگه بود.. حواسش به چشم هایی بود که خونه خدا شده بودن..آبان صاحبخونه رو نمیدید..

  تاریک شد، خدا لبخند زد،  آبان یاد خودش افتاد..

آبان چشم ها رو بوسید، خدا بلند شد و رفت اون طرف تر نشست،  چشم ها بسته شدند ،  آبان بی تاب شد،  خدا دور تر رفت..

رمضان اومد، آبان یادش افتاد همهء "  اتفاق " های زندگیش توی رمضان افتاده، خندید، ترسید، باز بی خیال شد..

منتظر مهمون بود. مهمونی که میدونست اومدنی نیست اما آماده بود.. آماده بود که صدای در بیاد ..

قندون نقره و قند های قشنگ و چایی بیدمشکی .. مهمونی که نمیومد خسته بود..

خدا  نشسته بود و آبان رو نگاه میکرد که با چه عشقی داره آماده میشه..  دلش سوخت.  بلند شد و اومد کنارش و بهش گفت : تو روزه داری آبان..

آبان نفهمید.. شونه هاش رو بالا انداخت و گفت : من کاری رو که بخوام میکنم..

خدا نگاهش کرد.. چشم ها باز نشدند . آبان دیوانه شد .  یادش اومد که خدا داره نگاهش میکنه.. چشم های خدا باز بودن ..

آبان دلش می خواد چشم های خدا رو ببوسه اما لجبازه..می خواد عروس بهشت باشه و بره پیش خدا.. دوست نداره تو خستگی و تنهایی شمارهء خدا رو بگیره ..

اما خدا داره لبخند میزنه.. برنده شده .. آبان دچار با شکوه ترین روزهء تاریخه..

..

حقیقی ترین دوستان من.. حالم خوبه اما تمام نیستم.. به من ببخشید  .. خسته نیستم،  آرومم..

بودنتون و حرف هاتون ماه هاست که شده اصلی ترین قسمت زندگیم و من شادم و راضی.. شرمنده شما که گوش درد دل های بی مایه ء من میشید..

با من باشید تا روزه رو باز کنم .. دیدن رد پاهاتون دلگرم کننده ترین تصویر روزهای منه ..

من خوبم.. باور کنین..



...

آبان نوشت: " آتش در نیستان " رو این بار به یاد من گوش کنید.. ممنونم..

..

بعد نوشت: تو میدونی من چی میگم..