تقریبا همزمان با به دنیا اومدن این وبلاگ تصمیم گرفتم شق القمر کنم و در دقیقهء نود سنوات تحصیلی پایان نامه ام رو بنویسم.

از اونجایی که منابعم، بیشتر کتاب های الکترونیکی و سایت های حقوقی آمریکایی و یا تک و توک فایل های پی دی اف فارسی بود،  تقریبا 24 ساعت پشت  کامپیوتر تشریف داشتم!

بلاگفا همیشه باز بود و هیچ کامنتی بیشتر از یک ساعت روی زمین نمی موند!!  رفقا همیشه در عجب بودن از اینکه چرا من آنلاین بالفطره ام!  تفریح و استراحتم هم شده بود  نوشتن مطالب جدید وهر روز آپ کردن !!

آروم آروم ارتباطم با دوستانم کمتر و کمتر شد و اون ها هم که همه دوستان حقیقی ِ " حقیقی " بودن و کهنه رفیق، میدونستن نبودنم از بی معرفتی نیست و فکر مشغولم باعث دوریم میشه..

اول اردیبهشت نسخه اولیه پایان نامه تموم شد ، اما با توجه به اینکه من علاوه بر دانشمندیت!!  پر حرفی هم ازم فوران میکنه ، فیکس 500 صفحه نوشته بودم میکنه به عبارتی 4 تا پایان نامه!

از اون موقع ویرایش و حذف شروع شد  و این بار دیگه اعصاب خوردی هم کنارش بود.. حذف خیلی سخت تر از نوشتنه برام.

مرداد  کار تموم شد و افتادم دنبال مجوز تا اوایل شهریور که  دفاع کردم و تمام..

دو سه هفته بعد از دفاع هم صرف کارهای شخصی عقب افتاده شد..

همه چیز که روال خودش رو پیدا کرد ، من مونده بودم و دوستایی که  تقریبا یک سال بود ندیده بودمشون و 3-4 ماه بود تلفنی هم ازشون خبر نداشتم.. درسته که صمیمی بودیم و هم پیک و خونه یکی،  اما واقعا روی تماس گرفتن نداشتم..

دردسرتون ندم.. با اولی که تهران بود خودم تماس گرفتم و دوشنبه هفته پیش از صبح تا شبم رو باهاش گذروندم..خواهر کوچیکه... وقت کم آوردیم برای حرف زدن و تعریف و فال ورق که پای ثابت تفریحاتمونه ..

سه شنبه دوست 17 ساله  زنگ زد و گفت امشب دارم میام تهران.. ساعت 2 با همسرش که اون هم دیگه رفیق 7-8 ساله است رسیدن.. شب چهارشنبه جشن عروسی یکی از دوستانشون بود  که دورادور میشناختمش.. جاتون خالی .. یه شارژر فوق قوی!

ظهر 5 شنبه! که از خواب بیدار شدیم وقت خرید بود.. میشه دو تا دختر با هم باشن چند روز و خرید نرن؟!

عصر ناهار رو دربند خوردیم و شبش با دو تا دیگه از رفقای پایه و نازنین تو خونه  ما یه بزم شمع و شجریان و یه شین دیگه!! داشتیم..

عصر جمعه بچه ها می خواستن برگردن که ..

حدس بزنین کی اومد تهران!

بله! استاد محمد که اینقدر احوالش رو می پرسین.. دقیقا 6 ماه بود ( بعد از شاهکار آیشواریا که تعریف کردم!)  که فقط 3 تا پیام  با خبرمون کرده بود که جفتی هنوز زنده ایم!

می خواست بچه ها رو ببینه که خوب فرصتش نبود .. قرار گذاشتیم و هر چی بهش گفتم ،خسته ای بگذار فردا، قبول نکرد.. میگفت اگه در بری،  باز تا 6 ماه گیرت نمیارم..!!

یادتونه که با محمد بودن تمامش خنده است و ماجراهای مسخره..

این بار اما بیشتر به گلایه و بهانه گیری گذشت.. داداش کوچیه است دیگه.. وقتی بهش گفتم  دوست نداشتم وقتی روی فرم نیستم و فکرم مشغوله  ببینمش چون همیشه نیش بازم رو دیده و..،    جوابی داد که ثابت کرد رفته سربازی و مرد شده!!

گفت:  آبان! یادت باشه من هر چی هم که خودم سرحال نباشم برای دوستام نقش " های دوز سفالکسین تزریقی!!!" رو بازی میکنم..

واقعا راست میگه.. خدا حفظش کنه!!!

بگذریم.. همون شب پیام یه عزیزی که مدتی ازش بی خبر بودم  رو دیدم و ضربان قلبم مثل آخر یه دوی 100 متر بالا رفت..  ظهر شنبه هم چند تا مهمون دوست داشتنی داشتم..

عصر یک شنبه هم یکی از رفقای گل همین جا ، باعث شد یه تجربهء  عالی از " تماشا " به دست بیارم..

امروز هم دوشنبه است..

یک هفته وصل بودم به او.رانیو.م غنی شده..


امروز صبح یه غزل حافظ رو خوندم  برای شما و برای تو..


غزل رو گوش کنین نه صدا رو :)

حالم از همیشه بهتره..


..

کامنت های پست قبل رو تا شب جواب میدم.. ممنونم از لطف همه و ببخشید که قاطی کرده بودم..