علی جان ممنونم از کامنت هات. سعی می‌کنم خیلی کوتاه پاسخ بدم اما تو خیلی روی سعی من حساب نکن! احتمالا نمی‌تونم!!

اول هم مقدماتی رو می‌گم که کلیاتِ نظرم بهتر روشن بشه.


۱- قریب به ۲۵ بار!! خوندم حرف هات رو و هنوز هم مطمئن نیستم که دقیقا بدونم منظورت چیه. به نظرم هم می‌اد پاسخ قبلی من رو درست نخوندی، حالا می‌گم چرا.. یه نگاهی دوباره بهش بنداز بی‌زحمت.


۲- راستش من از این مرحله که «الف می‌گوید فلان، ب معتقد است بیسار و..» خیلی وقته در اومدم و بنابراین ترجیح می‌دم با توجه به دیتاهایی که دارم خودم «نظر» داشته باشم.. صرف اینکه دکتر شمیسا یا ارسطو یا نیچه یا بارت.. حرفی رو زده باشن دلیل نمی‌شه من بدون مبنا قبولش کنم. در عین حال در مورد چیزی هم که اطلاع ندارم به هیچ عنوان حرف نمی‌زنم.. هرگز.

..

خوب حالا بریم سر صحبت‌های شما.. من به نکاتی که احساس می‌کنم مد نظر شما بوده تا جایی که بلد باشم پاسخ می‌دم.


اول: من متوجه ارتباط این نظر به قول تو ارسطویی با حرف‌های خودم نشدم. همین جا بود که به نظرم رسید حرفام رو درست نخوندی.

من بحثی روی امور اخلاقی و افراط و تفریط نداشتم. وقتی گفتم «گروهی که حد میانه رو گرفتن» دقیقا منظورم افرادی بود که عقیده دارند توی شعر‌ها هم مسائل عرفانی مطرح شده و هم مسائل زمینی.. اینجا بحث قضاوت اخلاقی مطرح نیست. اصلا قضاوتی نیست. نقدی نیست.

بله! یکی می‌گه تمامش عرفانی، دیگری می‌گه تمامش زمینی و سومی هم می‌گه هم این و هم اون. درسته؟ اینجا بحث قضاوت اخلاقی و صحبت ارسطو منتفی می‌شه.


دوم: قبل از ورود به مرگ مولف و تاویل، موضع خودم در مورد «اثر ادبی» رو روشن کنم بهتره.

من نه کارشناسم و نه داور. من یک آدم معمولی هستم که اثر رو جلوم می‌گذارم و اگر بتونم ازش لذت می‌برم. اگر هم برام لذتی نداشته باشه کنارش می‌گذارم و اجازه می‌دم دیگران ازش لذت ببرن.

شناخت «خود حقیقی خالق اثر» برای من کوچک‌ترین جذابیت و یا اهمیتی نداره.. به طریق اولی متوجه دلیل «مقایسه» بین هنرمندان نمی‌شم. حتی فلسفه جشنواره‌ها و داوری‌ها رو هم نمی‌فهمم والبته این نظر کاملا شخصیه.

برای من فقط یک چیز اهمیت داره: «لذت».. اینکه سلیقه ادبی و هنری آدم چه قدر مهذب باشه هم واقعا مهم نیست..


سوم: متاسفانه هرمنوتیک و تاویل و مرگ مولف و بینامتنیت و.. اونقدر در افواه تکرار شده که آدم نمی‌دونه وقتی کسی داره در موردش صحبت می‌کنه از کدوم «مرجع» کسب اطلاع کرده.. جسارت می‌کنم یه خلاصه‌ای ازش می‌گم که هر دو بدونیم وقتی این واژه‌ها رو به کار می‌برم دقیقا منظورم چیه.

تاویل نه تفسیره و نه حتی تحلیل و یا خیال‌پردازی. تاویل در اصل یعنی «فهم».

هرمنوتیک به این سوال جواب می‌ده که «در پروسه فهم دقیقا چه اتفاقی می‌افته و فهم چیه».

در تاویل صحبت از «خود اثر» هست به عنوان یک «موجود فی نفسه» و بدون در نظر گرفتن کیستی و نیت و مقصود مولف. نکته جالب اینجاست که شما می‌تونی تاویل مبتنی بر سوبژه داشته باشی یعنی به صورت واقع گرایانه و اثباتی به «اثر» نگاه کنی، یا می‌تونی تاویل مبتنی بر ابژه و پدیدار‌شناسانه داشته باشی.

در عمل (حداقل برای اپیکوریستی مثل من) این دو تا تفاوتی ندارن. توی اولی به صورت نظری، متن هستیِ قائم به ذات داره و توی دومی علیرغم «وجود واقعی» ابژه و مخلوق محسوب می‌شه.

در هر دو حال اثر هست که «فهم» می‌شه و نه زمینه‌های ایجاد اثر اعم از نویسنده و تاریخ و موقعیت خلق اثر.

بنابراین اینکه بگیم «مگه شعر فلانی رو چند جور می‌شه تاویل کرد» اساسا گزاره نادرستیه.

 «فهم»، آدم به آدم، مکان به مکان و زمان به زمان فرق می‌کنه.

اینجا بد نیست یه نگاه کوچولو بندازیم به بحث نشانه‌ها و معنا البته در حد سواد من!

واژه‌ها «نشانه» هستن و نشانه‌ها ایجاد معنا می‌کنن. البته یه نکته خیلی ظریف اینجا وجود داره و اون اینه که «معنا» معطوف به شیء نیست بلکه «یک سلسله مفاهیم» معنای هر نشانه رو درست می‌کنن.

بهتر بگم «تفاوت‌ها ایجاد معنا می‌کنن و نه هویت فردی هر موضوع».

نشانه نقطه اتصال دال و مدلول هست و در نتیجه قابلیت تغییر داره.

خوب، تفکر ساختارگرا‌ها و بعدش هم پساساختارگرا‌ها -که مفهوم مرگ مولف رو مطرح کردن- دو تا شاکله اساسی (تا جایی که من می‌دونم) داره:

- هیچ چیز ویژگی ذاتی نداره

- دلالت ناپایداره

یعنی همون که قبلا گفتم. معنا رو «محیط» ایجاد می‌کنه و نه خود شیء و در نتیجه با تغییر در محیط (که کاملا طبیعی و ناگزیره) معانی متفاوت ایجاد می‌شه.

یعنی «فهم» متفاوت می‌شه.

یعنی متن «تاویل» می‌شه.

 (اجازه بده یه مثال غیر ادبی بزنم. معنای چشمک زدن توی خیابون، توی دانشگاه، توی جمع دوستانه و در خلوت رو با هم مقایسه کن. فعل یکیه اما محیط بهش معناهای متفاوت می‌ده. برداشت در هر محیط متفاوته)

قابلیت تاویل مال متنه. مال نماد و نشانه است. حالا هر چه قدر که پیچیدگی زبانی یک متن بیشتر باشه، بدیهیه که قابلیت تاویل بیشتری داره. پیچیدگی زبانی رو هم واژه‌ها و آرایه‌ها ایجاد می‌کنن.

پس وقتی از قابلیت تاویل شعر حافظ و سعدی و مولانا و.. صحبت می‌کنیم، منظورمون «برداشت آزاد» نیست. منظورمون «امکان برداشت آزاده».

زیرساخت‌های ذهنی تمامیت خواه، معمولا ما رو به صورت کاملا ناخوادآگاه به سمت «تک صدایی کردن هر نشانه» می‌بره، جایی که می‌گیم «باید دنبال خواندن صحیح کتاب هاباشیم. باید دنبال کشف تفاوت‌ها باشیم و..»

کسی که این حرف رو می‌زنه اساسا به تاویل و مرگ مولف معتقد نیست. شما دنبال «گفتمان مسلط» هستی همون که بهش می‌گی طرز فکر و این مساله تو بحثای ساختارگرایی و پسا ساختارگرایی اصلا جایی نداره. کاری که شما می‌کنی دقیقا تفسیره و این با تاویل همون جور که گفتم کاملا متفاوته.

برای روشن‌تر شدن قضیه یه مثال می‌گم. شما وقتی داری از «احکام اسلام» (نه اصول) صحبت می‌کنی در مورد تناسخ حرفی نمی‌زنی چون ارتباطی نداره، چون به قول ما حقوقی‌ها خالی از وجه محسوب می‌شه. پس در زمانی که شما دنبال گفتمان مسلط هستی از اساس نمی‌تونی وارد بحث مرگ مولف و تاویل بشی.

..

شکی نیست مولف و خالق اثر از خودش در متن «نشانه» باقی می‌گذاره. تا مولف نباشه اثر هم نیست.

پس اینکه می‌گیم مرگ مولف یعنی چی؟

برمیگردیم یه کم عقب‌تر.

شعار پساساختارگرایی و پدیدار‌شناسی: به سوی «خود» چیز‌ها.

لازمه این حرکت به سوی خود چیز‌ها هم «پیش فرض زدایی» هست.

حالا این دو تا گزاره رو بگذاریم کنار مفهوم «مرگ مولف». معناش روشن می‌شه: یعنی دور بودن از ملاحظات غیر ادبی در فهم اثر ادبی.

مولف حتما نظری داشته، تردیدی نداریم، اما ما به هیچ عنوان و از هیچ راهی نمی‌تونیم به کنه ضمیر دیگری پی ببریم. بنابراین نمی‌تونیم بگیم «اثر چه می‌گوید»، فقط می‌تونیم بگیم «از اثر چه برداشت می‌کنیم (نه حتی چه برداشت می‌شود)».

اینجا خواننده نه تنها «فهم معنا» می‌کنه بلکه به «خلق معنا» دست می‌زنه.

این یعنی «تاویل در مرگ مولف».


چهارم: به نظرم نمی‌رسه دیگه لزومی داشته باشه به جزئیات کامنتت هم پاسخ بدم. گفتنی‌ها رو گفتم.

فقط عزیزم مراقب باش توی بحث‌های نظری علوم انسانی به دام سفسطه نیافتی، که یه چند جایی دیدم توی حرفات.

جزم اندیشی هم همینه که توقع داشته باشی یک نفر (با مثال خودت مثل گوته) همیشه یک جور فکر کنه و یک چیز بگه. جهان بینی تغییر می‌کنه حتی در عرض یک ساعت، چه برسه به نظرات آدم‌ها در مورد زندگی معمولی.

یه نکته دیگه هم اینه که وقتی می‌خوای پاسخی بدی تمام تلاشت رو بکن که صحبت طرفت رو خوب بشنوی.

علاوه بر اون قضیه ارسطو جاهای دیگه‌ای هم بود که خوب نخونده بودی. مثلا من کی گفتم «طرز فکر» یعنی «طرز فکر منسجم». توی جمله قبل موضع خودم در مورد اساس طرز فکر رو معلوم کردم.

یا در جای دیگه تاکید کردم که به نظر من «نویسنده» لازم نیست به چیزی که می‌نویسه معتقد باشه و یا تجربه‌اش کرده باشه. این نظر من هست و شما می‌تونی باهاش مخالف باشی. اما کجای حرفام گفتم جهد ادبی یعنی طرز فکر داشتن؟

و قس علیهذا.:))

..

علی جان شما تازه با من آشنا شدی و امیدوارم از صراحت لهجه‌ام اذیت نشده باشی. آبان معروفه به این ویژگی و البته همه رو هم دوست داره. اگر برام مهم نبود اصلا پاسخی نمی‌دادم عزیزم.

ببخشید هم که طولانی شد.