چند نما..
پسرک تمرین کشتی میکرد و خودش رو «خادم» میدید.. یه روز حریفش سر فتیله پیچ چرخید و افتاد روی زمین سیمانی کنار تشک.. امکاناتشون کم بود آخه.. حریفش دیگه بلند نشد..
..
دختر شیطونی بود، اما از این پسره که هر روز سر راهش سبز میشد خوشش نمیومد. یکی دو بار با بچهها یارو رو گذاشتن سر کار.. یه بار دم غروب تو کوچه، یکی از پشت سر دستش رو گرفت و چرخوندش و لباش رو چسبوند به صورتش.. نفهمید با چه قدرتی هلش داد که خورد زمین و دیگه بلند نشد..
..
اهل هنر بود.. از وقتی آورده بودنش کانون، کارگاه معرق و مشبک رو دستش گرفته بود و به پسرای دیگه آموزش میداد.. صورت باریک و رنگ پریده، دستای قشنگ و یه نگاه دور.. ازش پرسیدم: جرمت چیه؟
جواب داد: قتل! سرم گیج رفت.. تکرار کردم: قتل.. گفت: رضایت نمیدن دو ماه دیگه ۱۸ سالم میشه و.. -مکث کرد -و تمام.. چه قدر آروم گفت: تمام.. صداش رو هرگز فراموش نمیکنم.. الان سالها از اون ۲ ماه میگذره..
..
پسره توی دعوا یکی مثل خودش رو شل و پل کرده بود.. اگه نمیزد میخورد پس تا جایی که میتونست زده بود.. اهل درس و خونواده نبود اصلا اهل هیچی نبود. از ۱۰ سالگی تو کوچه میچرید و کتک کاری میکرد.. اومد کانون.. کی میخواست دیه رو بده؟ بعد از یه مدت رضایت گرفت و اومد بیرن با کوله باری از تجربه. الان هم میچره، هم کتک کاری میکنه، هم دله دزدی.. به چند تا فروشنده دست بالا هم معرفیش کردن تا اگه تونست خودی نشون بده، توزیع محل رو بدن بهش.. عرضهاش رو داره!
..
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:44 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."