از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر میکنم..
یه صفحه ای توی فیس بوک هست به نام "از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر میکنم".
عاشق این صفحه بودم قبل از اینکه ملت همیشه در صحنه -با وجود تذکرات ادمین های بنده خدا-، حس فیلاسافیک! و البته طنازیشون فوران نکرده بود و ایییییی بگی نگی گند نزده بودن به صفحه!:دی
البته واقعیت اینه که الان هم بی اندازه دوستش دارم.. چون هنوز اصالتش حفظ شده و فقط یه گروه آدم بی نمک بی گناه!! یه ذره چرت و پرتای بیمزه توش مینویسن!
میدونین، توی هجوم صفحه های پر از نیش و کنایه و متلک و کلمات نازیبا و افتخار به بی فرهنگی و بی احترامی به آدم ها، مثل یه بهشت بود (و هست!) که آدم رو یاد خوشی های کوچیک میندازه..یاد بعضی قشنگی های خیلی جزئی زندگی که میتونه عمیق ترین لبخندها رو به آدم هدیه کنه..یاد بعضی ضدحال های کمدی که بیشتر باعث خنده است تا ناراحتی!
خوب غرض از این مقدمات اولا معرفی این صفحه به دوستان اهل فیس بوک بود و ثانیا ورود به چند تا تشکر! کلا خیلی خوشم اومده از این مدلی تشکر کردن و میخوام اینجا هم تخمش رو بکارم!! :))
* از اون دوست عزیز 67ی که ذکر خیرش قبلا رفت تشکر میکنم که فرمودن:
"آبان خانووم میدونین ما جوونا توی این سن..."
(یه نگاه معصومانه ای بهم انداخت و ادامه داد)
"خوب بله! حتما میدونین! بالاخره خودتون هم یه روزی (؟؟؟) توی این سن بودین!!!!!!!.."
کلا روحمون شاد شد! جدی خیلی بامزه بود این حرکتش..
* از خودم تشکر میکنم به خاطر سوتی عظیمی که دادم و باعث ادخال سرور در دل خودم شدم و کلی خندیدم!
زنگ زدم به موبایل یه آدم با شخصیت رودرواسی دار!!!! بعد هی منتظر بودم بوق انتظار بخوره! بعد همزمان داشتم سعی میکردم چند تا پرز روی سرامیک کنارم رو با فوت جا به جا کنم!! فووووت! فوووووووووووووووت! فوت فوت فوت!
بعد دیدم بوق نمیخوره قطع کردم دوباره گرفتم! طرف در حالی که چشای گرد شده اش از پشت گوشی پیدا بود میگه: "خانم فلانی! خط رو خط شده بود یکی داشت هی تو گوشی فوت میکرد!!! فکر کردم این کارا از مد رفته!"
قیافه من رو میتونین تصور کنین؟!!:)))
* از استاد کلاس زبانم کلا تشکر میکنم چون خیلی با سواد و باوجدان و مهربون و عزیزه! یه تشکر اضافه هم میکنم که باعث شد دقت من صد برابر بشه! الان میگم چه جوری! قبلش هم بگم گل بی خار خداست عیب این استاد گل ما هم یه ریزه خالی بندی میباشد!! :دی
توی یکی از جلسات اول یهو هوس کرد خاطرات سربازیش رو تعریف کنه و گفت چند ماه صفرپنج کرمان بوده (که معروفه به سختی!) و تا دلتون بخواد خالی بست از تراکم قاچاقچی توی کرمان و اینکه مردم چه قدر غیرتی هستن و اینکه با تریاک از مهمون پذیرایی میکنن و یا اینکه مثلا امکان نداره ماشین شاسی بلند داشته باشی و ازت ندزدنش! حتی میگفت اونجا خیلی ها لباس بلوچی میپوشن! میگفت اگه به یه دختری چپ نگاه کنی باید حتما باهاش ازدواج کنی و خلاصه یه چیزایی که خدا میدونه کجا دیده بود و از کی شنیده بود!
هیچی! بنده خدا گفت و گفت، ما هم بر و بر فقط نگاهش کردیم.. یکی از بچه ها هم یه کلمه گفت آقا این جوریام نی و هنوز حرفش تموم نشده بود که استاد با جدیت گفت نه والا! دقیقا همین جوریه!خودم دیدم!!!!
خوب ما دیدیم الان دفاع از وطنمون!!! هیچ موضوعیت و البته اهمیتی نداره و فقط باید حواسمون باشه این بنده خدا تا آخر ترم نفهمه ما کرمانی هستیم وگرنه بدجوری پیش خودش و بچه ها ضایع میشه! این بود که دقتمون زیاد شد و با اتکا به شماره تلفنمون خودمون رو شیرازی جا زدیم!
مسخره اینجاست توی تمام تمرین های اسپیکینگ هم هر بار میگن : انترودیوس یور سلف! ور آر یو فرام؟؟؟ خدایی خیلی سخته بعد از قریب به سی سال عمر بابرکت یهو به جای اینکه بگی آیم اوریجینالی فرام کرمان، بگی فرام شیراز!
ولی من از پسش براومدم:دی از خودم هم تشکر میکنم!
..
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."