امشب..
پنج شنبه هفتهء قبل که موعد جاروجیروی هفتگی عمقی!! بود، یه حس عجیب غریبی داشتم مبنی بر لزوم آشپزی سنگین!، که بعد از دقایقی روانکاوی خودم ملتفت دلیلش شدم . اون هفته بعد از 3-4ماه اولین تعطیلاتی بود که تهران بودم و مهمون نداشتم. البته دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ !! توی این مدت چند بار خودم مهمون بودم!
خلاصه کلی کیفور شدم که با وجود کمبود وقت مهمون بازیم به راه بوده و این همه آدم وجود دارن که بیان خونه ام و احتمالا بهشون خوش بگذره..!
امشب هم با توجه به اینکه اینجا، بزرگ فامیل!!!! محسوب میشیم، مهمونی یلدا خونه ماست. هر سال که تهران بودیم برنامه همین بوده و الان دارم به سال آینده فکر میکنم که اگه نباشیم چه قدر جامون خالیه...عااااه:دی
انارهام شعف انگیزانه! ترش از کار دراومدن.. چیه انار شیرین؟ انار یلدا باید ترش باشه، با نمک و نعنا و پونه! جااااان!
هندونه مون که صد در صد سفیده و مزه آب میده! من میدووووووونم!!:( آخرش باید زنگ بزنم آقای "ج" فامیل محترم که کل کل شدید تخصص هندونه ای هم باهاش دارم تو راهش یکی دیگه بخره بیاره!
ازگیل هم مال بچه تهرونیاس، آخر دلم راضی نشد بذارمش سر میز. ما که پتهء کرمان میندازیم زیر چینی های مادرجون، همه چی به رسم شهر خودمون:))
آجیل شیرین که جای خود دارد، از این فرصت به دست اومده سوءاستفاده کردم و بر خلاف نظر اهل بیت!! آجیل شور هم خریدم دلی از عزا در بیارم بعد از عمری! پسته رو هم خودمون بو میدیم با آبلیمو! بعله!
میز پره از شیرینی و شکلات و شدیدا امیدوارم تا فردا چیزی ازش باقی نمونه..تازه یه چند گرم لاغر شدم!!!
کارای آش رشته رو هم کردم و مونده بار گذاشتنش..
برای شام لقمه ایمون هم نون سنگک داریم..
میبینین تو رو خدا؟ جون به جونم بکنین عشق مادربزرگی دارم !
...
امشب که قراره نور بالاخره بر تاریکی پیروز بشه آرزو میکنم تاریکی های دلم کمرنگ بشن.. بدبینی هام جای خودشون رو بِدن به نگاه های آینه.. آرزو میکنم چراغی توی دلم روشن بشه کنار تمام آدم ها که ببینم لبخندها، محبت ها، رفاقت ها، رنج ها و غم ها، حتی اخلاق های خاصی رو که نادیده گرفتم و بی خود و بی جهت قلبم رو تیره کردم.
بهانه ها کم نیست..
شاد باشین، حتی توی تنهایی هاتون. آسمون سهم آدمای مثبت اندیش رو همیشه کنار میگذاره..
دوستتون دارم. خیلی وقت بود نگفته بودم ها!:)
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."