بوی بارون...
امروز چترم رو باز نکردم وقتی از کلانتری اومدم بیرون .
رفته بودم برای ابلاغ و حواله ام کرده بودند به ساعت 5 . ارزش نداشت بخوام برگردم خونه ، میتونستم راه برم زیر بارون ،بعد خودم رو مهمون کنم به یک ناهار تنهایی و باز راه برم تا بشه نزدیک 5 .
.....................
بوی بارون همیشه من رو یاد خاطره های دلگیر عاشقانه ام می اندازه.
نمی دونم چه سری هست تو بوی بارون..
دیدید گاهی از یک خیال ، یک لبخند تلخ و کوتاه به لب میاد و بعد همون خیال پرتابمون میکنه به روز هایی که زمان خودشون زیبا بودند ، ولی دچار تلخی شدند و ..تمام؟
این تلخی همیشه یک جور اتفاق نمی افته، می دونم.
جدا شدن آدم ها ، دل بریدن ها ، از بین رفتن علاقه ها ، از دست دادن ها...این ها هیچ وقت یک دلیل نداره ، یک شکل نداره..حتی تبعاتش هم یک جور نیست.
شاید از روی همین به هم خوردن رابطه ها بشه به شخصیت آدم ها پی برد..به اشکالاتشون ، به اشتباهاتشون...شاید همین جدا شدن ها ست که آدم رو برای روابط بعدی اش آماده میکنه ، البته به قول حقوقی ها سلبا یا ایجابا !!!!!
در هر حال ،آخر هر رابطه خواه نا خواه ، دیر یا زود ، وصل میشه به رابطه ی تازه . گاهی با آدم تازه و گاهی حتی نه..با همون آدمی که بوده..
هر چند تلخی این " آخر" ، تو لحظه ی اتفاق افتادنش مثل پایان دنیاهاست . اونقدر "پایان" به نظر میرسه که انگار " هیچ " تنها چیزیه که اون طرفش وجود داره .
همه تجربه اش رو داریم: دیگه تکرار نمیکنم...دیگه نمیگذارم درگیرم کنه...دیگه تن نمیدم...دیگه دل نمیدم..دیگه..دیگه..
.............................................
گفتم که بوی بارون من رو یاد خاطرات دلگیر عاشقانه ام میندازه..
خاطرات دلگیر عاشقانه...
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."