شماره ها
اول؛
چند جمله از یک داستان ناتمام:
من از این بی اعتماد شدن ها نمیترسم. از این همه احتمال در معرض هر چیزی بودن، هر خبری، هر اتفاقی، هر مرگی حتی. من نمیترسم از این که یک روز چشم هایم را باز کنم و ببینم هر چه ساخته بودم دیگر نیست. من فقط تحمل ندارم. تحمل این ریختن های گاه و بیگاه یک چیزی آن گوشه های دور دلم.. تحمل این خالیِ خیس را ندارم.
دوم؛
هر روز زندگی برام درس داره.. درس امروز: آدم ها دوست دارن دروغ بشنون آبان خانم. بفهم!
سوم؛
معمولا هر چی روحم سرحال تر باشه جسمم خسته تر و داغون تره.. الان نه کت و کول دارم، نه دست و بال، نه چشم و چال!! شکرت ای خدا ! [آیکون یک بغض عارفانه]
چهارم؛
دوستی ها و شکل خاصی از علاقه و محبت و همفکری که توشون هست گاهی تمام زندگیت رو میسازن.
آدم یه سری روابط رو "باید" تجربه کنه تا بفهمه که وقتی میگن "شمس و مولانا" یعنی چی.. یعنی دیگه بین این دو نفر به زور دنبال "یک قضیه خاص" نگرده..
در مثل مناقشه نیست. نه من مولانام و نه دوستانم شمس. اما روی این پله های پایینی که ما هستیم هم، بعضی ها بود و نبودشون منبع الهامه، انگیزه است.. شکوفا میشه آدم کنارشون..
بعضی ها جای پاشون تا ابد توی زندگیت می مونه..
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم
مرسی فانی. این بیت دوم رو هم باید مینوشتم..
...
..
.
بعد نوشت خیلی بیربط به پست اما واجب و عصبانیانه:
آهای! با توام! تو که میری به اسم و آدرس من کامنت میذاری!!! خودت اسم نداری مگه؟ حالا کامنت با کلاس گذاشتی دستت درد نکنه، ولی اسم و آدرس دزدی برا چیته ؟؟؟ واقعا چرا؟؟
دفعه آخرت باشه و گرنه همون بلایی که سر قبلی ها آوردم سر تو هم میارم بفهمی یه من ماست چه قدر کره داره...
آزار رسونای قبلی رو اونقدر بی محل کردم تا کاملا از رو رفتن و به طور غیر رسمی ضایع شدن رفت پی کارش!! هاااا! دیگه خود دانی!
اینا رو هم الان گفتم که بفهمی هنوز یک ساعت از شاهکارت نگذشته متوجه شدم !! برو دیگه هر کار میخوای بکن ..
کامنت باکلاس بذار فقط مثل همین قبلیا قربون دست و پنجه ات!
شیرفهم شد؟؟؟؟
دههه! ای بابا! پووووفففف!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:26 توسط آبانِ آذر
|
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."