غلطخوردمنوشت!
هی هی هعیییی روزگار!
راستش ما از همون اوان زندگی شنیده بودیم "بخند تا دنیا به روت بخنده".. بعدترها شنیدیم یه "آآآممما" ته این هست که خیل عظیمی! ازش خبر ندارن. اون "آآآممما" هم اینه که اگه دیگه خیلی نیشت باز باشه دنیا با خودش میگه :اه اه! این یارو چه سیب زمینیه! بذار یه حالی به کلاسش بدم..
خوب ما هم تصمیم گرفتیم دنیا رو دور بزنیم و گاهی گداری یک نالهء حزینی از خودمون تشعشع کنیم (میدونم فعل ناله تشعشع نیست! میخواستم بگم دیکته ام چه قدر خوبه!)، تا دنیاجون به ما انگ بیرگی نزنه و بذاره سرمون گرم خجستگی مون باشه.
خلاصه! نمیدونم نونمون نبود، آبمون نبود، چه جوری بود که از بین تمام آپشن های موجود جهت غرغر، اومدیم گیر دادیم به ساک و سفر و جاده و یهو جوّ ما رو گرفت، گرفتنی!
رگ دپرسی، رگ تنبلی، رگ کمر که دیگه از بس تو راه بوده له شده، رگ پرحرفی، و چندتا رگ دیگه دست به دست هم دادن و ما اومدیم از ساک و قلب و تنهایی و اینا به شکوه و شکایت!
تا اینجاش خوب بود. دلمون هم باز شد که از قدیم گفتن "خوشا غرغر که غرغر هم عالمی دارد حافظا"
اما چه میدونستیم دنیاجون از ما زرنگ تره.. گفت: اع؟ اینجوریاست؟ از سفر خسته شدی؟ ساکت رو میخوای باز کنی؟ ها؟ دارم برات..
و به این ترتیب بود که آنچنان از دماغ ما درآورد و در واقع داره درمیاره که پشت دستمون رو داغ کردیم دیگه ناله سرندهیم خبر مرگ دشمنامون!
حالا وارد جزئیات نمیشم، وقتتون رو نگیرم! فقط این رو داشته باشین که طبق محاسبات انجام گرفته پروژه دنیاجون از یک هفته پیش شروع شده و تا آخر شهریور حداقل شونصدهزار کیلومتر دیگه توی کارنامهء اعمالم میره! (شونصد هزار یعنی خیلی!! توقع نداشتین که از این دقیق تر بگم؟ مگه من مهندسم؟ وا !!!)
خلاصه! ما از این ماجرا نتیجه میگیریم که "آقا جون اینکاره نیستی زرت و پرت نکن، بشین سر جات!"
والا به خدا! ما رو چه به ناله؟ غلط بکنیم دیگه اشک ملت رو برای مصایب!! و دردهامون دربیاریم.. فقط نمیدونم چرا ما این همه از زیبایی های زندگی سخن گفتیم محض دوا یکیشون افزایش نیافتن، یه بار که غر زدیم این جوری کردن تو پاچه مون!!
امان از این روزگار!!!
...
روزه یکسو شد و عید آمد و دل ها برخاست و اینا..
رفقای اهل روزه مبارکتون باشه. ایمان چیز قشنگیه :)
..
مخاطب خاص: دوست عزیزی که بدون آدرس و گمونم بر حسب اتفاق اومدی اینجا و برام خصوصی گذاشتی، نمیدونم این رو میخونی یا نه.
به هر حال دو تا کلمه دارم برای جواب: ممنون. میدونم.
خوب هم میدونم..
:)
آنچه میگفتی :" واقعه ای باز گفتم تا دل من خالی شود..."